بعد از جولان گدایان وارداتی حالا نوبت به موتور سوارانی رسیده که بی پروا در گوشه و کنار شهر در تعقیب زنان و سالخوردگان هستند و با حرکتی نا جوانمردانه و با تهدید و ارعاب و قمه کشی دست به سرقت می زنند(ادامه مطلب)
من در یک چادر سیاهبه دنیا آمدم .روز تولدم مادیانی را دور از کره شیری نگاه داشتند تا شیهه بکشد .هنگامی که به دنیا امدم و معلوم شد که بحمدلله پسرم و دختر نیستم پدرم تیر تفنگ بههوا انداخت .من زندگانی را در چادر با تیر تفنگ و شیهه اسب آغاز کردم.....(ادامه مطلب)
« قلم این روزها برای ما شده یک سلاح وبا تفنگ اگر بازی کنی بچه ی همسایه هم که با تیر اتفاقی اش مجروح نشود، کفترهای همسایه که پر خواهند کشید.... وبریده باد این دست اگر نداند که این سلاح را کجا باید به کار برد»1)
وقتی آب در خوابگه مورچگان می ریزی وجماعتی آلوده را آشفته می سازی طبیعی است فرشته خطابت نکنند.(ادامه مطلب)
مقوله فرهنگ به عنوان پایه و اساس روابط اجتماعي در جوامع بشري, همواره مورد بحث بوده است . در یک تعریف ساده، فرهنگ عبارت است از مجموعه آداب و رسوم و اعتقادات عامه مردم یک جامعه که دراعمال و رفتار روزانه آنها بروز و ظهور می کند. فرهنگ را می توان روح کلی حاکم بر اعمال و رفتار هر جامعه دانست که دایما در حال تاثیر گذاری و تاثیرپذیری است.(ادامه مطلب)
یکی دیگر از آیین های نوروزی، آیین سیزده به در است. روز سیزدهم فروردین ماه، یعنی سیزدهمین روز نوروز را، "سیزده به در" می گویند و از مجموعه جشن هایی است که سر آغاز آن چهار شنبه سوری بوده، با نوروز به اوج خود می رسد و از آنجا که نوروز باید در جایی به اتمام برسد، در سیزدهم فروردین این جشن ها به پایان می رسند.در ادبیات کهن ایران زمین، اعداد و ارقام دارای مفاهیم خاصی بوده اند که این مفاهیم هنوز در میان سنت های به جای مانده از آن زمان به چشم می خورند. اعداد سه، هفت و سیزده و بسیاری اعداد دیگر در ایران باستان مفاهیمی پیچیده از تأثیرات نجومی و پدیده های جاری در قرن ها و دوره ها به دنبال داشته اند. تأثیر این اعداد بر روی سنت های کهن ایران به حدی بوده است که جلوه برونی آن در هفت سین، هفت خوان رستم، هفت شهر عشق، هفت اورنگ و سیزده به در به طور روشن نمایان است.سیزده به در یکی از سنت های رایج ایرانی است که از قدمتی بسیار برخوردار است. این سنت با فراگیری خود در کل پیکره اجتماعی ایران یک اسطوره معنایی در سطح وسیع اجتماعی به وجود آورده است.در زمینه پیدایش نام "سیزده به در" در میان آثار به جای مانده از گذشتگان اتفاق نظر محسوسی به چشم نمی خورد، ولی باید اذعان داشت که روز"سیزده به در" دارای جایگاه خاص تاریخی در میان اهالی ایران زمین بوده است. تا آنجا که در زمینه تبار شناسی"سیزده به در" باید به اساطیر قدیمی بر جای مانده در ایران رجوع کرد.در اساطیر ایران، عمر جهان هستی دوازده هزار سال آمده است و پس از این دوره جهان بسته می شود و انسانهایی که وظیفه آنها در جهان هستی، جنگ علیه اهریمن است با سپری شدن این دوازده هزار سال و ظهور سوشیانس، ناجی موعود، سرانجام به پیروزی و ظفر میرسند و در هزاره سیزدهم تحت راهنمایی سوشیانس در بهشت به زندگی خود ادامه می دهند.به نظر می رسد عدد دوازده از بروج دوازده گانه گرفته شده باشد، که آگاهی نسبت به آنها می تواند نشان از وسعت دانش ایرانیان در آن زمان به علم ستاره شناسی داشته باشد.به این ترتیب، در تقویم ایرانی، نخستین دوازده روز سال، "جشن زایش انسانها" ، تمثیلی از دوازده هزار سال زندگی و نبرد با اهریمن است و روز سیزدهم تمثیلی از هزاره سیزدهم و آغاز رهایش از جهان مادی است. به همین دلیل نیز، روز سیزدهم که در واقع نمادی از زندگی انسان در پردیس است، متعلق به ستاره باران انگاشته می شد، زیرا نزول باران بهاری باعث سرسبزی و طراوت زمین شده و نمایه ای از بهشت را به وجود می آورد. این اعتقاد در ایران باستان موجب می شد، سیزدهم نوروز، روز ویژه طلب باران بهاری برای کشتزارهای نومید، انگاشته شود.رسوم این روز در ایران باستان متنوع است. در این روز، از دیر باز مردم ایران به دشت و صحرا می روند تا با شکست دیو خشکسالی، گوسفندی برای فرشته باران قربانی و بریان کنند تا این فرشته کشت های نومید را از باران سیراب کند. و یا رسم بوده است که سبزه سفره هفت سین را به نخستین رودی که از روستا یا شهر می گذشت بسپارند تا با پیوستن به مزارع و کشتزار ها به آنها رونق و برکت بخشد.در تهران قدیم در روز سیزده به در، مردم نسبت به طبخ و مصرف دمی یا دمپختک باقالا که غذای اصلی محسوب می شد و سپس بلغور یا آش رشته اقدام می کردند. حبوبات و سبزیجات آش و بلغور در خانه پخته می شد و تنها در دشت و باغ، آب و رشته آن افزوده می شد. اما مرسوم بود که از قابلمه بزرگ آش رشته، حتی شده به اندازه یک پیش دستی یا نعلبکی به اطرافیان بخشیده می شد. زیرا معتقد بودند که ممکن است در آن میان، پسری نا بالغ، زنی حامله یا طفلی باشد که هوس کرده باشد. خوردن کاهو سکنجبین و چاقاله بادام از رسومات عصر سیزده به در است.در ایران کنونی، در این روز همه خانواده ها به گردشگاههای خارج از شهر می روند و به گردش در گلزارهای زیبا و باغ ها می پردازند. کودکان و نوجوانان نیز با هم به بازی و ورزش های دسته جمعی می پردازند.در این روز پسرها و دخترهای جوان به امید برآورده شدن آرزوها و یا یافتن همسری مناسب سبزه ها را گره می زنند. اعتقاد بر این است که وقتی گره سبزه ها باز شوند تمامی مشکلات حل می شوند و آنها به آرزوی خود می رسند. مرسوم است که هنگام گره زدن سبزه دخترها چنین زمزمه کنند: "سیزده به در، سال دگر، بچه بقل، خونه شوهر". در پایان روز، سبزه را به دور می اندازند، زیرا معتقدند که این سبزه تمامی دردها و بیماریها را در خود جمع نموده است. بنابراین دست زدن به سبزه دیگران موجب انتقال این مشکلات به فرد دیگری می شود.در این روز از هر گوشه دشت و صحرا، صدای ساز و آواز مردان و زنان به گوش می رسد. همه شادی و پایکوبی می کنند و آنان که صدای خوشی دارند به آواز خواندن می پردازند.
نوروز از نگاه دکتر شریعتی سخن تازه از نوروز گفتن دشوار است. نوروز یک جشن ملی است، جشن ملی را همه می شناسند که چیست نوروز هر ساله برپا می شود و هر ساله از آن سخن می رود. بسیار گفته اند و بسیار شنیده اید پس به تکرار نیازی نیست؟ چرا هست. مگر نوروز را خود مکرر نمی کنید؟ پس سخن از نوروز را نیز مکرر بشنوید. در علم و و ادب تکرار ملال آور است و بیهوده «عقل» تکرار را نمی پسندد: اما «احساس» تکرار را دوست دارد، طبیعت تکرار را دوست دارد، جامعه به تکرار نیازمند است و طبیعت را از تکرار ساخته اند: جامعه با تکرار نیرومند می شود، احساس با تکرار جان می گیرد و نوروز داستان زیبایی است که در آن طبیعت، احساس، و جامعه هر سه دست اندرکارند. نوروز که قرن های دراز است بر همه جشن های جهان فخر می فروشد، از آن رو هست که این قرارداد مصنوعی اجتماعی و یا بک جشن تحمیلی سیاسی نیست. جشن جهان است و روز شادمانی زمین و آسمان و آفتاب و جشن شکفتن ها و شور زادن ها و سرشار از هیجان هر «آغاز». جشن های دیگران غالباً انسان را از کارگاه ها، مزرعه ها، دشت و صحرا، کوچه و بازار، باغها و کشتزارها، در میان اتاق ها و زیر سقف ها و پشت درهای بسته جمع می کند: کافه ها، کاباره ها، زیر زمین ها، سالن ها، خانه ها ... در فضایی گرم از نفت، روشن از چراغ، لرزان از دود، زیبا از رنگ و آراسته از گل های کاغذی، مقوایی، مومی، بوی کندر و عطر و ... اما نوروز دست مردم را می گیرد و از زیر سقف ها و درهای بسته فضاهای خفه لای دیوارهای بلند و نزدیک شهرها و خانه ها، به دامن آزاد و بیکرانه طبیعت می کشاند: گرم از بهار، روشن از آفتاب لرزان از هیجان آفرینش و آفریدن، زیبا از هنرمندی باد و باران، آراسته با شکوفه، جوانه، سبزه و معطر از بوی باران، بوی پونه، بوی خاک، شاخه های شسته، باران خورده، پاک ... نوروز تجدید خاطره بزرگی است: خاطره خویشاوندی انسان با طبیعت. هر سال آن فرزند فراموشکار که، سرگرم کارهای مصنوعی و ساخته های پیچیده خود، مادر خویش را از یاد می برد، با یادآوری وسوسه آمیز نوروز به دامن وی باز می گردد و با او، این بازگشت و تجدید دیدار را جشن می گیرد. فرزند در دامن مادر، خود را باز می یابد و مادر، در کنار فرزند و چهره اش از شادی می شکفد اشک شوق می بارد فریادهای شادی می کشد، جوان می شود، حیات دوباره می گیرد. با دیدار یوسفش بینا و بیدار می شود. تمدن مصنوعی ما هر چه پیچیده تر و سنگین تر می گردد، نیاز به بازگشت و باز شناخت طبیعت را در انسان حیاتی تر می کند و بدین گونه است که نوروز بر خلاف سنت ها که پیر می شوند فرسوده و گاه بیهوده رو به توانایی می رود و در هر حال آینده ای جوان تر و درخشان تر دارد، چه نوروز را ه سومی است که جنگ دیرینه ای را که از روزگار لائوتسه و کنفوسیوس تا زمان روسو و ولتر درگیر است به آشتی می کشاند. نوروز تنها فرصتی برای آسایش، تفریح و خوشگذرانی نیست: نیاز ضروری جامعه، خوراک حیاتی یک ملت نیز هست. دنیایی که بر تغییر، تحول، گسیختن، زایل شدن، در هم ریختن و از دست رفتن بنا شده است، جایی که در آن آنچه ثابت است و همواره لایتغیر و همیشه پایدار، تنها تغییر است و ناپایداری، چه چیز می تواند ملتی را، جامعه ای را، در برابر ارابه بی رحم زمان – که بر همه چیز می گذرد و له می کند و می رود هر پایه ای را می شکند و هر شیرازه ای را می گسلد – از زوال مصون دارد؟ هیچ ملتی یا یک نسل و دو نسل شکل نمی گیرد: ملت، مجموعه پیوسته نسل های متوالی بسیار است، اما زمان این تیع بیرحم، پیوند نسل ها را قطع می کند، میان ما و گذشتگانمان، آنها که روح جامعه ما و ملت ما را ساخته اند، دره هولناک تاریخ حفر شده است قرن های تهی ما را از آنان جدا ساخته اند : تنها سنت ها هستند که پنهان از چشم جلاد زمان، ما را از این دره هولناک گذر می دهند و با گذشتگانمان و با گذشته هایمان آشنا می سازند. در چهره مقدس این سنت هاست که ما حضور آنان را در زمان خویش، کنارخویش و در «خود خویش» احساس می کنیم حضور خود را در میان آنان می بینیم و جشن نوروز یکی از استوارترین و زیباترین سنت هاست. در آن هنگام که مراسم نوروز را به پا می داریم، گویی خود را در همه نورزهایی که هر ساله در این سرزمین بر پا می کرده اند، حاضر می یابیم و در این حال صحنه های تاریک و روشن و صفحات سیاه و سفید تاریخ ملت کهن ما در برابر دیدگانمان ورق می خورد، رژه می رود. ایمان به اینکه نوروز را ملت ما هر ساله در این سرزمین بر پا می داشته است، این اندیشه های پر هیجان را در مغز مان بیدار می کند که: آری هر ساله حتی همان سالی که اسکندر چهره این خاک را به خون ملت ما رنگین کرده بود، در کنار شعله های مهیبی که از تخت جمشید زبانه می کشید همانجا همان وقت، مردم مصیبت زده ما نوروز را جدی تر و با ایمان سرخ رنگ، خیمه بر افراشته بودند و مهلب خراسان را پیاپی قتل عام می کرد، در آرامش غمگین شهرهای مجروح و در کنار آتشکده های سرد و خاموش نوروز را گرم و پر شور جشن می گرفتند... چهارشنبه سوری چهارشنبهسوری نام جشنی باستانی و برگرفته از آیین زرتشتی است که ایرانیان از ۱۷۰۰ سال پیش از میلاد تاکنون در آخرین شب چهارشنبه (سه شنبه شب) هر سال، آن را با روشن کردن آتش و جشن و شادی در کنار آن برگزار میکنند[۱]. جشن آتش در واقع پیش درآمد جشن نوروز است که نوید دهنده رسیدن بهار و تازه شدن طبیعت است. واژه چهارشنبه سوری از دو وازه چهارشنبه که نام یکی از روزهای هفتهاست و سوری که به معنی سرخ است تشکیل شدهاست. آتش بزرگی تا صبح زود وبرآمدن خورشید روشن نگه داشته میشود[۲].که این آتش معمولا در بعد از ظهر زمانی که مردم آتش روشن میکنند و از آن میپرند آغاز میشود و در زمان پریدن میخوانند: «زردی من از تو، سرخی تو از من». در واقع این جمله نشانگر یک تطهیر و پاکسازی مذهبی است که وازه سوری به معنی سرخ به آن اشاره دارد[۳] . به بیان دیگر شما خواهان آنید که آتش تمام رنگ پریدیگی و زردی، بیماری و مشکلات شما را ازتان بگیرد و بجای آن سرخی٬ گرمی و نیرو به شما بدهد. این جشنی نیست که وابسته به دین افراد باشد و در میان پارسیان یهودی و مسلمان، ارمنیها، ترکها، کردها و زرتشتیها رواج دارد. در حقیقت این جشن و نقش بارز آتش در آن به علت احترام گذاشتن به دین زرتشتی است. در شاهنامه فردوسی اشارههایی درباره بزم چهارشنبهای در نزدیکی نوروز وجود دارد که نشان دهنده کهن بودن این جشن است. مراسم سنتی مربوط به این جشن ملی، از دیرباز در فرهنگ سنتی مردمان ایران زنده نگاه داشته شدهاست.
صادق هدایت صادق هدایت در سه شنبه 28 بهمن ماه 1281 در تهران متولدشد. پدر ومادر هدایت از تبار رضا قلی خان هدایت یکی از معروف ترین نویسندگان، شعراء و مورخان قرن سیزدهم ایران است که خود از بازماندگان کمال خجندی بوده است. هدایت در سال 1287 وارد دوره ابتدایی در مدرسه علمیه تهران شد و دوره متوسطه را در دبیرستان دارالفنون گذراند. در سال 1295 بر اثر ناراحتی چشم در تحصیل او وقفه ای حاصل شد ولی در سال 1296 تحصیلات خود را در مدرسه سن لوئی تهران ادامه داد که از همین جا با زبان وادبیات فرانسه آشنائی پیدا کرد. در سال 1304 صادق هدایت دوره تحصیلات متوسطه خود را به پایان برد ودر سال 1305 برای تحصیل به بلژیک اعزام گردید. او ابتدا در بلژیک در دانشگاه این شهر به تحصیل پرداخت ولی از آب وهوای آن شهر و وضع تحصیل خود اظهار نارضایتی می کرد تا بالاخره او را به پاریس در فرانسه برای ادامه تحصیل منتقل کردند. هدایت در سال 1309 به تهران مراجعت کرد و در همین سال در بانک ملی ایران استخدام شد. در این ایام گروه ربعه شکل گرفت که عبارت بودند از، بزگ علوی، مسعود فرزاد، مجتبی مینوی وصادق هدایت. این گروه عمده فعالیتشان حمایت وترویج اندیشه های نو در ادبیات بود. در سال 1313 از اداره کل تجارت استعفاء داد ودر وزارت امور خارجه اشتغال یافت. در سال 1314 از وزارت امور خارجه استعفاء داد. در همین سال به تأمینات در نظمیه تهران احضار و به علت مطالبی که در کتاب وغ وغ ساهاب درج شده بود مورد بازجویی واتهام قرار گرفت. در سال 1315 عازم هند شد و زبان پهلوی را یاد گرفت در سال 1316 به تهران مراجعت کرد و در اداره موسیقی کشور به کار پرداخت وضمناً همکاری با مجله موسیقی را آغاز کرد در این دوره همکاری او با احمد شاملو و نیما گسترده تر شد ودر سال 1319 در دانشکده هنرهای زیبا با سمت مترجم به کار مشغول شد . در سال 1322 همکاری با مجله سخن را آغاز کرد. دو سال بعد به دعوت دانشگاه دولتی آسیای میانه در ازبکستان عازم تاشکند شد. ضمناً همکاری با مجله پیام نور را آغاز کرد ودر همین سال مراسم بزرگداشت صادق هدایت در انجمن فرهنگی ایران وشوروی برگزارشد. در سال 1328 برای شرکت در کنگره جهانی هواداران صلح از او دعوت به عمل آمد ولی به دلیل مشکلات ادارای نتوانست در کنگره حاضر شود. در سال 1329 عازم پاریس شد و در19 فروردین 1330 در همین شهر در گذشت. مزار او در گورستانی در شهر پاریس قرار دارد. از او به غیر از رمان مشهور "بوف کور" که به اغلب زبانهای زنده دنیا ترجمه شده آثار زیاد دیگری به جا مانده است که از جمله آنها می توان به مجموعه داستانهای سگ ولگرد ، سایه روشن، زنده به گور و... اشاره کرد. جهانگیر جعفری دبیر سرویس فرهنگی
ستون آزاد سفر نحس دیروز که بعد از چهل سال لباس چرکاتو از بقچه ی توی یخدون قدیمی انباری خونتون درآورده بودی و به یاد دورن عملگی و بنایی، که خیلی از الآنت بهتر بودی، تنت کرده بودی، هیچ با خودت فکر کردی که چی بودی و چی شدی؟ آره، دیروز یک جوون قبراق و سرحال بودی و اگه با تلسکوپ هابل توی سرت و اقصا نقاط وجودت میگشتن یه تار موی سفید هم پیدا نمیکردن وحالا همه جات، البته به غیر از دلت، سفید شده! نه، تعجب نکن تو یواش یواش باید بری سر بغچه آخرت و اون لباس سفیدای کافوری و دربیاری و بپوشی ویا علی مدد بگی و به قول قدیما دست توی دست ملا عزرائیل بذاری و بری ومن میترسم که اون دمدمای آخر که جونت داره بالا میاد زبونت بند بیاد و از نصیحت و وصیت باز بمونی. هیچ با خودت فکر کردی که توی ساک آخرتت چی گذاشتی و چی باید بذاری ؟من یکی که چشمم آب نمیخوره که تو از ماشین و خونه و مغازه و مستاجر و بانک و کلاس آرایش حاجیه خانوم و باشگاه بچه و قرض و قوله های عمو و دایی و خاله و ختم و عروسی رفتنهای بی فایده و عبرتت، بیکار بوده باشی که بخوای خدای ناکرده، زبونم لال یه فکری به حال توشه و پوشه آخرتت بکنی، من که عمراً باور کنم. آخه مرد حسابی، توی اون روستا که خودت میگی اسمش مالمیره و از زادگاهت همین اسم رو در خاطر داری و به خاطر این اسم یه تکونی به اون مغز آکبندت ندادی، چی اذیتت میکرد که یه شبه به اسم ترقی- البته من میگم ترقه- زدی بیرون و بار وبندیلتو بستی و اون هیکل نخراشیدتو انداختی توی این قبرستون و غریبستون و حالا هم به اسم پیشرفت و تمدن تا خرخره قسط و بدهی بالا آوردی وهیچ وقت هم در دسترس نیستی! تا حالا به خودت یه نگاه درست وحسابی انداختی؟هیچ به خودت گفتی چرا همش عجله داری؟چرا همش توی حول و ولای نرسیدنی؟آره اینجا همیشه شبها برای خوابیدن عجله داری که مبادا دیر بخوابی و صبح از سرویس اداره جابمونی، اینجا همیشه عجله داری که مبادا قسطات عقب بیفته و چکهات برگشت بخوره، اینجا همیشه تو این فکری که از صف شیر و بن و کوپن و سهام جا نمونی. یه وقت خیال برت نداره که تو واسه خودت مغزی بودی و از روستا به شهر فرار مغزها شدی، نه، من دلم برای زن وبچه ات میسوزه که علاوه بر جمال و کمال نداشته تو، باید هوای بد و محیط تنگ و خیابونای شلوغ این شهر بی آسمون رو تحمل کنن و بعد که تو رفتی اونا بمونن و هزار درد اومده و نیومده. از اسم روستاتون گفتم، مالمیر: جایی که به نظر من مال میمیره و اونی که میمونه حاله. جایی که حاج قاسم و مش اکبر و ممد کچل و یداله کلاهی، هر روز صبح وقتیکه میخوان به امید کسب یه لقمه نون حلال و زلال به کوه و صحرا برن انگار هرکدومشون یه موسای کامل و کلیمند وبا کوله باری از محبت و ارادت به سمت طور تجلیشون راهی میشن. جایی که چایی مادر مزه این چایی مصنوعیهای اینجا رو نمیده و هر استکانش مثل آب حیات خستگی یه عمر رو از بدن آدم در میاره.جاییکه توی خونه کاهگلی بابا توی اتاقی که همیشه برای مهمونها تمیز و مرتبه روی رف تاقچه یه قرآن قدیمی و یه دیوان حافظ خودنمایی میکنن. اونجا تنها جاییه که هرکس که مریض میشه، از پیر و جوون و ریز و درشت روستا، اینقدر بهش سر میزنن که مریضی از رو میره . من نمیدونم تو با کدوم دل- البته اگه داشته باشی – سایه اون درختای معصوم و رو به آسمون رو ول کردی و اومدی توی این دودخونه و به امید آخرت ندیده و بهشت نچشیده عمر بر باد میدی؟ دوست دارم این سوال بزرگو از خودت بپرسی و حد اقل این دمدمای آخر یه جواب قانع کننده به خودت بدی .امیدوارم دوباره یه جواب دهن پرکن توخالی برای خودت دست وپا نکنی و بازم سر خودتو شیره نمالی. ابراهیم آزادپور
به کجا چنین شتابان ؟ گون از نسیم پرسید/ دل من گرفته زینجا/ هوس سفر نداری/ ز غبار این بیابان ؟ همه آرزویم اما/ چه کنم که بسته پایم/ به کجا چنین شتابان ؟ به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم/ سفرت به خیر ! اما تو و دوستی خدا را/ چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی/ به شکوفه ها به باران/ برسان سلام ما را/ محمدرضا شفیعی کدکنی
مهدي اخوان ثالث در سال 1307 ش. در مشهد به دنيا آمد. پدرش عطّار و مادرش خانه دار بود. در هنرستان صنعتي مشهد درس خواند و در آنجا با زبان آلماني آشنا شد. «علي اخوان ثالث، پدر اميد عطاري و دوافروشي و طبابت قديمي داشته و علاقه مند به اشعار فردوسي و سعدي و حافظ بوده مهدي، پنهان از پدر به تار زدن مشق موسيقي مي پردازد و با برخي از دستگاه هاي آن: ماهور، همايون، ترك و افشار... آشنا مي شود.» اخوان ثالث پس از اتمام تحصيلاتش در هنرستان صنعتي مشهد چندي در زادگاهش به آهنگري مشغول شد، و پس از مدتي به تهران آمد و در اطراف تهران به معلّمي پرداخت. وي يك سال پس از كودتاي 28 مرداد 1332 به همراه نيما و ديگران به زندان مي افتد. بي شكّ اين همه عشق و علاقه به ايران در آثار اخوان نمود ديگري دارد و اگر در ادبيات معاصر نگاهي كنيم، متوجّهي اين نكته مي شويم كه اگر در ادبيات كهن، فردوسي را داريم كه قلبش و جانش براي ايران مي تپد، در ادبيات معاصر نيز از خطّه ي آن شاعر بزرگ اخوان ظهور مي كند و اين علاقه و توجّه چيزي ساختگي نيست و آن را در بازگشت به آيين و مذاهب ايران باستان نيز مي توان يافت. مهدي اخوان ثالث در 4 شهريور 1369 در تهران درگذشت و در جوار آرامگاه نياي بزرگش، حكيم ابوالقاسم فردوسي در باغ شهر توس به خاك سپرده شد. مهدي اخوان ثالث را مي توان شاعري حماسي و اجتماعي دانست با برخي انديشه هاي فلسفي و خيالي. بي شك اخوان از مشخّص ترين چهره هاي شعر معاصر است كه شكست سياسي و اجتماعي عميق ترين و قطعي ترين تأثير را در انديشه ي شعري اش بر جاي نهاده است. سبك اخوان را در واقع مي توان «سمبوليسم اجتماعي» ناميد، او شاعري با انديشه و تفكّر اجتماعي است كه به انسان و جامعه ي خويش مي انديشد و در بسياري از اشعار درونگرا نيز كه به ظاهر خالي از هر گونه تعهّد اجتماعي است، مي توان جاي معترض او را مشاهده و سكوت فرياد گرش را حس كرد. شعر اخوان سرشار از حسّ اجتماعي و انسان دوستي است، امّا گاهي در بعضي از افكار و جهان بيني خاص خود دچار اشتباه شده است از جمله تصويري كه وي از تركيب آيين هاي پيش از اسلام ارايه مي دهد. شكست انديشي و بدبيني، خصيصه اي است كه پس از كودتاي 28 مرداد، در شعر اغلب شاعران اين دوره بروز مي كند. اخوان، شکست را ميپذيرد و هيچ گاه اميد دروغين نمي دهد. اخوان ثالث خود در اين باره مي گويد: «نوميد بودن و نوميد كردن، نجيب تر و درست تر از اميد دروغين دادن و داشتن است چون حداقل فايده ي اين نجابت و درستي اين است كه آدم، دروغ ها و پدر سوختگي ها را نخواسته و نياراسته ...» البته حادثه ي 28 مرداد را شايد بتوان از مهم ترين عوامل نا اميدي اخوان دانست، امّا بي شك جزء اصلي ترين علل نيست. نا اميدي و شكست اخوان عوامل متعدّدي داشته كه يكي از آنها كودتاي 28 مرداد بوده است، امّا عواملي چون فقر اقتصادي و خانوادگي نيز داشته كه از همان دوران كودكي گريبان گير شاعر بوده است، مرگ دو دخترش، تنسگل و لالهي 20 ساله، تبعيد، زنداني شدن و اخراج از كار و بيكاري تا پايان عمر و ... باعث بروز شكست در روحيه ي شاعر و بازتاب آن در شعرش شده اند. اين شكست و فضاي يأس آور و بسته در شعر «زمستان» تجلّي پيدا مي كند که بند نخستین آن در پی می آید. زمستان است سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت سرها در گريبان است كسي سر برنيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را نگه جز پيش پا را ديد نتواند كه ره تاريك و لغزان است وگر دست محبت سوي كس يازي به اكراه آورد دست از بغل بيرون كه سرما سخت سوزان است...
فروغ فرخزاد فروغ در ظهر 8 دی ماه در خیابان معز السلطنه کوچه خادم آزاد در محله امیریه تهران از پدری تفرشی و مادری کاشانی تبار به دنیا آمد. فروغ فرزند چهارم توران وزریری تبار و سرهنگ محمد فرخزاد است. از دیگر اعضای خانوده او می توان برادرش، فریدون فرخزاد و خواهر بزرگترش، پوران فرخزاد را نام برد . فروغ با مجموعه امیر، دیوار وعصیان در قالب شعر نیمایی کار خود را آغاز کرد . فروغ در سالهای 1330 در 16 سالگی با پرویز شاپور طنزپرداز ایرانی که پسر خاله مادری وی بود ازدواج کرد . این ازدواج در سال 1334 به جدایی انجامید، حاصل این ازدواج پسری به نام کامیار بود . پس از جدایی از شاپور، فروغ فرخزاد ، برای گریز از هیاهوی روزمرگی، زندگی بسته ویکنواخت روابط شخصی و محفلی به سفر رفت . سفرهای فروغ به اروپا ، آشنایی اش با فرهنگ هنری وادبی اروپایی، ذهن او را باز کرد و زمینه ای برای دگرگونی فکری در او فراهم کرد . در سال 1337 سینما توجه فروغ را جلب می کند ودر این مسیر با ابراهیم گلستان آشنا می شود و این آشنایی مسیر زندگی فروغ را تغییر می دهد و چهار سال بعد یعنی در سال 1341 فیلم " خانه سیاه است " را در آسایشگاه جذامیان تبریز می سازند. این فیلم در زمستان 1342 برنده جایزه ای جهانی شد و در همان سال مجموعه" تولدی دیگر" را با تیراژ بالای سه هزار نسخه منشر کرد . اشعار وی در این کتاب تحسین گسترده ای را برانگیخت، پس از آن مجموعه " ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد " را منتشر نمود . فروغ فرخزاد شاعری است که با وارد کردن مضامین جدید به حیطه شعر فارسی تحولی بزرگ را درآن پدید آورده است ، او همانگونه که بی پروا زیست و در اموری وارد شدکه برای زنان آن روزگار تقبیح شده بود در شعرش نیز به شیوه زندگی اش عمل کرد و بدون ترس نام و ننگ به شعر گفتن و بیان دردها پرداخت . شعر فروغ با تمام سادگی اش از لحاظ ماهیت ادبی خالی نیست و اگرچه می توانیم با توجه به سبک شناسی شعر فارسی او را جزء شاعران سبک غنایی بخوانیم ولی اشعار او گاه گاهی به طرح مسایل اجتماعی و سیاسی دوران خویش می پردازد و از این لحاظ است که می توان آنچه را که به دنبال آن هستیم بی شک در لابلای سطور دفترهایش بیابیم و دیدگاه او را در زمینه " منجی " بررسی نماییم . از فروغ فرخزاد پنج دفتر شعر با نام های " امیر " " دیوار" "عصیان" " تولدی دیگر " و " ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد " باقی مانده است که به عقیده خود او شاعری ا ش از انتهای دفتر چهارم آغاز می شود و فروغ دیگر اشعارش را مایه پشیمانی خود می داند . در این میان چیزی که باید گفت این است که فروغ هنوز در شعرهایش به یک جهان بینی نرسیده است و گاهی با تمام امید صحبت می کند و گاهی در اوج نا امیدی و مثل این می ماند که یک نفر دغدغه هایش را یکی یکی حل می کند ولی هنوز کارش تمام نشده است و هنوز ذهن او پر است از ایده ولی هیچ کدام به اعتقاد و ایمان نشده اند که این مساله به تدریج در مسیر تکاملی فروغ از بین می رود و فروغ به جهان بینی خاص خود دست می یابد . همانگونه که گفتیم فروغ در اشعارش گاه گاه به خدا پناه می برد و از او کمک می جوید و نجات دهنده اورا می توانیم خدا بنامیم ، در شعر "وصل" نیز فروغ با توصیفاتی که از طرف مقابلش ارائه می دهد ذهن را به این مساله نزدیک تر می کند:" دیدم که بر سراسر من موج می زند\تا بی نهایت\تا آن سوی حیات \گسترده بود او". در اشعار قبلی فروغ چنین توصیفاتی از معشوق سابقه نداشته و تمامی قریب به اتفاق توصیفاتش کاملا جسمانی بود ولی در این شعر وی نشانه ای را برای ما به جای می گذارد تا به سلوک درونی او پی ببریم : آن تیره مردمک ها ، آه \ آن صوفیان ساده خلوت نشین من \ در جذبه سماع دو چشمانش \ از هوش رفته بودند " و هر چه در شعر پیش تر می رویم این قضیه آشکار تر می گردد: "دیدم که در وزیدن دستانش \ جسمیت وجودم \ تحلیل می رود " ، که ما را به یاد، " درخت کوچک من \به باد عاشق بود " می اندازد و فروغ اعتراف می کند که در برابر او دیگر جسمیتی وجود ندارد و می گوید که : " دیدم که می رهم \ دیدم که می رهم \ دیدم که پوست تنم از انبساط عشق ترک می خورد / دیدم که حجم آتشینم آهسته آب شد " و باز هم فروغ بر عبور از جسمانیت خویش تاکید می کند و این عبور تنها به خاطر "عشق " است یعنی همان وسیله نجات از دیدگاه وی. در پایان فروغ با آوردن کلمه "وحدت" نهایت سلوک خویش را همان رسیدن به وحدت است تصویر می کند . فروغ فرخزاد 24 بهمن سال 1345 در 32 سالگی در اثر سانحه تصادف بدرود حیات گفت . روحش شاد. بخشی پایانی شعر مهدی اخوان ثالث در رثای آن پریشا دخت:
دریغ ودرد ...چه بیرحمند صیادان مرگ ای داد ! و فریادا چه بیهوده است این فریاد . نهان شد جاودان در ژرفنای خاک وخاموش پریشا دخت شعر آدمیزادان . چه بیرحمند صیادان نهان شد، رفت از این نفرین شده ، مسکین خراب آباد دریغا آن زن مردانه تر از هر چه مردانند ( آن آزاده ، ان آزاد تسلی می دهم خود را که اکنون آسمانها را ، زچشم اختران دور دست شعر براو هر شب نثاری هست، روشن مثل شعرش، مثل نامش پاک ولی دردا ! دریغا . او چرا خاموش ؟ چرا در خاک ؟ جهانگیر جعفری
کاربران گرامی شما می توانید در صورت داشتن هرگونه سوال یا انتقادی از لینک زیر آن را با ما در میان بگذارید ، تا ما در اسرع وقت پاسخ را برای شما ارسال نماییم .
طراحی و اجرا : ایلینوکس
تمامی حقوق مادی و معنوی این وب سایت متعلق به هفته نامه بصیرت جوانان بوده و کپی برداری از مطالب این وب سایت تنها با ذکر منبع بلا مانع می باشد