به کجا چنین شتابان ؟ گون از نسیم پرسید/ دل من گرفته زینجا/ هوس سفر نداری/ ز غبار این بیابان ؟ همه آرزویم اما/ چه کنم که بسته پایم/ به کجا چنین شتابان ؟ به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم/ سفرت به خیر ! اما تو و دوستی خدا را/ چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی/ به شکوفه ها به باران/ برسان سلام ما را/ محمدرضا شفیعی کدکنی
عاشورا چه رنگی است ، سبز، سرخ، سیاه نه بر مژگان من اشکی...نه بر لب های من آهی سکا نس اول: این جمله وجملات مشابه شاید که نه، حتماً به ذهن وگوش خیلی ها در این مرزوبوم آشناست. درآستانه ماه محرم هستیم وباز هیأتها وتکایاوحسینه ها، جاهای شلوغی باید باشند، جاهائی برای نوشیدن چای وشربت، طبل وسنج ودهل، آش شله زرد وحلیم وقیمه روزعاشورا. محرم در ایران نقش، گرد همائی یا گونه ای کارناوال وهمایش، را بازی می کند که به نوعی باعث می شود مردم از هر مسلک ومرام اخلاقی وبا شخصیت و طبقه اجتماعی از پولدار وبی پول ، زن ومرد،..... همه در زیر یک بیرق سیاه پوش گرد هم آمده سینه می زنند، زنجیروسر وصدا البته قمه کشی ورسم های محلی وحالا دیگر امروزی ترش، ارگ وگیتار و شمع هایی به نشانه ی حسرت. بعضی مواقع آش آنقدر شور می شود که صدای بعضی از مراجع تقلید نیز به نشانه اعتراض در انتقاد به شیوه های بدعت گونه ای، که بعضی مواقع سر از انسان خدائی والحاد و مابقی قضایا در می آورد، را درآورده است. داستان محرم در ایران بیشتر به یک همگرائی شکلی می ماند تا ذکر یک گفتمان وتأکید بر اصل روایت. آن قدر برای خلق الله داشتن هیأت منظم و خورش قیمه ودسته های بلند ومداح معروف وخطیب وسخنران ، آنچنان مهم است که اصل ماجرا زیاد محلی از اعراب ندارد. جالب وقتی است که بعضی از وعاظ وسخنرانان مذهبی هم به جای اصلاح رویه های بعضاً نادرست ونامطلوب ونامربوط به اصل ، بیشتر بر طبل عوام زدگی وعوام گرائی می کوبند. حالا دیگر وقتی محرم شروع می شود قند توی دل خیلی ها آب می شود. مداحان معروف ونسبتاً خوش صدا عرصه را برای عرض اندام واحتمالاً پیشنهادهای نان وآب دار خالی می بینند وهر کس بواسطه نفوذ کلام ویا صدای خوشش در این بازار نانی ونامی دست وپا می کنند. . سکانس دوم : من می مانم وقلم وتاریخی که آنرا خوانده ام ویا شاید کمی تا قسمتی از آن را فهمیده باشم. من نیزمی دانم که می شد داستان عاشورا را جور دیگری روایت کرد وشنید. می شود از حسین یک چریک یکه تاز ساخت که قهرمان اصلی داستان در پایان زیر بار هیچ یک از پیشنهاد های وسوسه انگیز نمی رود وبا نقش منفی داستان هیچ رقم معامله نمی کند قاعده خودش را دارد به پرستیژ معینی وفادار است وتا انتها می رود حال این انتها مرگ است پس بهتر. این طور می شد روایت کرد واین طور هم می توان شنیدکه او به تعبیر مولف قمار عاشقانه، زیبائی های اخلاقی وعرفانی در آن موج می زند چاشنی خشونت را کم کرد ما به ازای آنرا از محبت وعرفان ولطافت طبع وچه چه پر کرد می توان از زبان مولوی گفت( کجائید ای شهیدان خدائی ، بلا جویان دشت کربلائی) وخلاصه حادثه عاشورا را نه تحلیل بلکه به نظاره نشست واز کنه آن نوستالژی خلق کرد که آه از نهادها برون کشد و واژه تأسف بهترین واکنش در برابر این قضیه باشد. می شود مانند انصاری قمی مولف شهید جاوید داستان را گونه ی دیگر روایت کرد ویا مانند دکتر شریعتی، از حسین ومحرم وعاشورا معجونی ساخت برای انقلاب از زیارت وارث مانیفست مبارزه را صادر کرد واز زیارت عاشورا بیانیه های آتشین ساخت برای حرکت واز داستان کربلا نه مراسم اشک وچای ( به تعبیر خودش) بلکه آئین نامه مبارزه وکادر سازی برای نظام ساخت. یا همانند امام خمینی گفت وتأکید کرد که این محرم وصفر است که اسلام را زنده نگه داشته است وعاشورا را نه یک حادثه ی صرف تاریخی بلکه تاریخ حادثه خوا ند که باید در هر شرایطی که ایجاد شد دست به تشکیل آن زد ودر پایان نیز گفت که ما مکلف به انجام تکلیف هستیم نه نتیجه. برداشت آخر: اینکه هر گروهی قضیه را آنچنان که می فهمد باور دارد یعنی دریچه فهم اش از قضیه، ظرفیت اجتماع وفهم اجتماعی اش از قضیه است که او را بسوی قضاوت سوق می دهد. قضاوت در مورد اینکه عاشورا آیا یک حادثه تاریخی است ومتنی است تاریخی که ابعاد بعضاً مبهم آن باید روشن شود ویا واقعیتی است فرا تاریخی که می شود به کار امروزها یمان نیز بیاید براستی کدامیک در اولویت قراردارند؟. سبز، سرخ، سیاه براستی رنگ عاشورا چه رنگی است؟ یوسف حسامی
مهدي اخوان ثالث در سال 1307 ش. در مشهد به دنيا آمد. پدرش عطّار و مادرش خانه دار بود. در هنرستان صنعتي مشهد درس خواند و در آنجا با زبان آلماني آشنا شد. «علي اخوان ثالث، پدر اميد عطاري و دوافروشي و طبابت قديمي داشته و علاقه مند به اشعار فردوسي و سعدي و حافظ بوده مهدي، پنهان از پدر به تار زدن مشق موسيقي مي پردازد و با برخي از دستگاه هاي آن: ماهور، همايون، ترك و افشار... آشنا مي شود.» اخوان ثالث پس از اتمام تحصيلاتش در هنرستان صنعتي مشهد چندي در زادگاهش به آهنگري مشغول شد، و پس از مدتي به تهران آمد و در اطراف تهران به معلّمي پرداخت. وي يك سال پس از كودتاي 28 مرداد 1332 به همراه نيما و ديگران به زندان مي افتد. بي شكّ اين همه عشق و علاقه به ايران در آثار اخوان نمود ديگري دارد و اگر در ادبيات معاصر نگاهي كنيم، متوجّهي اين نكته مي شويم كه اگر در ادبيات كهن، فردوسي را داريم كه قلبش و جانش براي ايران مي تپد، در ادبيات معاصر نيز از خطّه ي آن شاعر بزرگ اخوان ظهور مي كند و اين علاقه و توجّه چيزي ساختگي نيست و آن را در بازگشت به آيين و مذاهب ايران باستان نيز مي توان يافت. مهدي اخوان ثالث در 4 شهريور 1369 در تهران درگذشت و در جوار آرامگاه نياي بزرگش، حكيم ابوالقاسم فردوسي در باغ شهر توس به خاك سپرده شد. مهدي اخوان ثالث را مي توان شاعري حماسي و اجتماعي دانست با برخي انديشه هاي فلسفي و خيالي. بي شك اخوان از مشخّص ترين چهره هاي شعر معاصر است كه شكست سياسي و اجتماعي عميق ترين و قطعي ترين تأثير را در انديشه ي شعري اش بر جاي نهاده است. سبك اخوان را در واقع مي توان «سمبوليسم اجتماعي» ناميد، او شاعري با انديشه و تفكّر اجتماعي است كه به انسان و جامعه ي خويش مي انديشد و در بسياري از اشعار درونگرا نيز كه به ظاهر خالي از هر گونه تعهّد اجتماعي است، مي توان جاي معترض او را مشاهده و سكوت فرياد گرش را حس كرد. شعر اخوان سرشار از حسّ اجتماعي و انسان دوستي است، امّا گاهي در بعضي از افكار و جهان بيني خاص خود دچار اشتباه شده است از جمله تصويري كه وي از تركيب آيين هاي پيش از اسلام ارايه مي دهد. شكست انديشي و بدبيني، خصيصه اي است كه پس از كودتاي 28 مرداد، در شعر اغلب شاعران اين دوره بروز مي كند. اخوان، شکست را ميپذيرد و هيچ گاه اميد دروغين نمي دهد. اخوان ثالث خود در اين باره مي گويد: «نوميد بودن و نوميد كردن، نجيب تر و درست تر از اميد دروغين دادن و داشتن است چون حداقل فايده ي اين نجابت و درستي اين است كه آدم، دروغ ها و پدر سوختگي ها را نخواسته و نياراسته ...» البته حادثه ي 28 مرداد را شايد بتوان از مهم ترين عوامل نا اميدي اخوان دانست، امّا بي شك جزء اصلي ترين علل نيست. نا اميدي و شكست اخوان عوامل متعدّدي داشته كه يكي از آنها كودتاي 28 مرداد بوده است، امّا عواملي چون فقر اقتصادي و خانوادگي نيز داشته كه از همان دوران كودكي گريبان گير شاعر بوده است، مرگ دو دخترش، تنسگل و لالهي 20 ساله، تبعيد، زنداني شدن و اخراج از كار و بيكاري تا پايان عمر و ... باعث بروز شكست در روحيه ي شاعر و بازتاب آن در شعرش شده اند. اين شكست و فضاي يأس آور و بسته در شعر «زمستان» تجلّي پيدا مي كند که بند نخستین آن در پی می آید. زمستان است سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت سرها در گريبان است كسي سر برنيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را نگه جز پيش پا را ديد نتواند كه ره تاريك و لغزان است وگر دست محبت سوي كس يازي به اكراه آورد دست از بغل بيرون كه سرما سخت سوزان است...
فروغ فرخزاد فروغ در ظهر 8 دی ماه در خیابان معز السلطنه کوچه خادم آزاد در محله امیریه تهران از پدری تفرشی و مادری کاشانی تبار به دنیا آمد. فروغ فرزند چهارم توران وزریری تبار و سرهنگ محمد فرخزاد است. از دیگر اعضای خانوده او می توان برادرش، فریدون فرخزاد و خواهر بزرگترش، پوران فرخزاد را نام برد . فروغ با مجموعه امیر، دیوار وعصیان در قالب شعر نیمایی کار خود را آغاز کرد . فروغ در سالهای 1330 در 16 سالگی با پرویز شاپور طنزپرداز ایرانی که پسر خاله مادری وی بود ازدواج کرد . این ازدواج در سال 1334 به جدایی انجامید، حاصل این ازدواج پسری به نام کامیار بود . پس از جدایی از شاپور، فروغ فرخزاد ، برای گریز از هیاهوی روزمرگی، زندگی بسته ویکنواخت روابط شخصی و محفلی به سفر رفت . سفرهای فروغ به اروپا ، آشنایی اش با فرهنگ هنری وادبی اروپایی، ذهن او را باز کرد و زمینه ای برای دگرگونی فکری در او فراهم کرد . در سال 1337 سینما توجه فروغ را جلب می کند ودر این مسیر با ابراهیم گلستان آشنا می شود و این آشنایی مسیر زندگی فروغ را تغییر می دهد و چهار سال بعد یعنی در سال 1341 فیلم " خانه سیاه است " را در آسایشگاه جذامیان تبریز می سازند. این فیلم در زمستان 1342 برنده جایزه ای جهانی شد و در همان سال مجموعه" تولدی دیگر" را با تیراژ بالای سه هزار نسخه منشر کرد . اشعار وی در این کتاب تحسین گسترده ای را برانگیخت، پس از آن مجموعه " ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد " را منتشر نمود . فروغ فرخزاد شاعری است که با وارد کردن مضامین جدید به حیطه شعر فارسی تحولی بزرگ را درآن پدید آورده است ، او همانگونه که بی پروا زیست و در اموری وارد شدکه برای زنان آن روزگار تقبیح شده بود در شعرش نیز به شیوه زندگی اش عمل کرد و بدون ترس نام و ننگ به شعر گفتن و بیان دردها پرداخت . شعر فروغ با تمام سادگی اش از لحاظ ماهیت ادبی خالی نیست و اگرچه می توانیم با توجه به سبک شناسی شعر فارسی او را جزء شاعران سبک غنایی بخوانیم ولی اشعار او گاه گاهی به طرح مسایل اجتماعی و سیاسی دوران خویش می پردازد و از این لحاظ است که می توان آنچه را که به دنبال آن هستیم بی شک در لابلای سطور دفترهایش بیابیم و دیدگاه او را در زمینه " منجی " بررسی نماییم . از فروغ فرخزاد پنج دفتر شعر با نام های " امیر " " دیوار" "عصیان" " تولدی دیگر " و " ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد " باقی مانده است که به عقیده خود او شاعری ا ش از انتهای دفتر چهارم آغاز می شود و فروغ دیگر اشعارش را مایه پشیمانی خود می داند . در این میان چیزی که باید گفت این است که فروغ هنوز در شعرهایش به یک جهان بینی نرسیده است و گاهی با تمام امید صحبت می کند و گاهی در اوج نا امیدی و مثل این می ماند که یک نفر دغدغه هایش را یکی یکی حل می کند ولی هنوز کارش تمام نشده است و هنوز ذهن او پر است از ایده ولی هیچ کدام به اعتقاد و ایمان نشده اند که این مساله به تدریج در مسیر تکاملی فروغ از بین می رود و فروغ به جهان بینی خاص خود دست می یابد . همانگونه که گفتیم فروغ در اشعارش گاه گاه به خدا پناه می برد و از او کمک می جوید و نجات دهنده اورا می توانیم خدا بنامیم ، در شعر "وصل" نیز فروغ با توصیفاتی که از طرف مقابلش ارائه می دهد ذهن را به این مساله نزدیک تر می کند:" دیدم که بر سراسر من موج می زند\تا بی نهایت\تا آن سوی حیات \گسترده بود او". در اشعار قبلی فروغ چنین توصیفاتی از معشوق سابقه نداشته و تمامی قریب به اتفاق توصیفاتش کاملا جسمانی بود ولی در این شعر وی نشانه ای را برای ما به جای می گذارد تا به سلوک درونی او پی ببریم : آن تیره مردمک ها ، آه \ آن صوفیان ساده خلوت نشین من \ در جذبه سماع دو چشمانش \ از هوش رفته بودند " و هر چه در شعر پیش تر می رویم این قضیه آشکار تر می گردد: "دیدم که در وزیدن دستانش \ جسمیت وجودم \ تحلیل می رود " ، که ما را به یاد، " درخت کوچک من \به باد عاشق بود " می اندازد و فروغ اعتراف می کند که در برابر او دیگر جسمیتی وجود ندارد و می گوید که : " دیدم که می رهم \ دیدم که می رهم \ دیدم که پوست تنم از انبساط عشق ترک می خورد / دیدم که حجم آتشینم آهسته آب شد " و باز هم فروغ بر عبور از جسمانیت خویش تاکید می کند و این عبور تنها به خاطر "عشق " است یعنی همان وسیله نجات از دیدگاه وی. در پایان فروغ با آوردن کلمه "وحدت" نهایت سلوک خویش را همان رسیدن به وحدت است تصویر می کند . فروغ فرخزاد 24 بهمن سال 1345 در 32 سالگی در اثر سانحه تصادف بدرود حیات گفت . روحش شاد. بخشی پایانی شعر مهدی اخوان ثالث در رثای آن پریشا دخت:
دریغ ودرد ...چه بیرحمند صیادان مرگ ای داد ! و فریادا چه بیهوده است این فریاد . نهان شد جاودان در ژرفنای خاک وخاموش پریشا دخت شعر آدمیزادان . چه بیرحمند صیادان نهان شد، رفت از این نفرین شده ، مسکین خراب آباد دریغا آن زن مردانه تر از هر چه مردانند ( آن آزاده ، ان آزاد تسلی می دهم خود را که اکنون آسمانها را ، زچشم اختران دور دست شعر براو هر شب نثاری هست، روشن مثل شعرش، مثل نامش پاک ولی دردا ! دریغا . او چرا خاموش ؟ چرا در خاک ؟ جهانگیر جعفری
کاربران گرامی شما می توانید در صورت داشتن هرگونه سوال یا انتقادی از لینک زیر آن را با ما در میان بگذارید ، تا ما در اسرع وقت پاسخ را برای شما ارسال نماییم .
طراحی و اجرا : ایلینوکس
تمامی حقوق مادی و معنوی این وب سایت متعلق به هفته نامه بصیرت جوانان بوده و کپی برداری از مطالب این وب سایت تنها با ذکر منبع بلا مانع می باشد