زودتر از آنی که… » هفنه نامه بصیرت ملارد
صفحه اصلی   انجمن ها   عضویت   تماس با ما جستجوی پیشرفته نقشه سایت
موضوعات مطالب
 خبرها (13)
 اجتماعی (53)
 سیاسی (17)
 فرهنگی (48)
 مدیریت شهری (23)
 آلبوم عکس ()

پربازدید ترین مطالب


دوستان ما

برای تبادل لینک، لطفا با مدیریت وب سایت تماس حاصل نمائید
» شهرآیینه
» شهرداری ملارد
» شورای شهر ملارد
» ملاردیها
» درکوچه باغهای نشابور


نظرسنجی



جستجو در محتوای سایت
کاربر گرامی ، ابتدا کلمه مورد نظر خود را در کادر زیر وارد نموده سپس روی دکمه "جستجو" کلیک نمائید







 زودتر از آنی که…

زودتر از آنی که

زودتر از آنی که فکرش را میکنی پیر می شوی و زودتر از آنی که فکرش را می کنی زمین گیر می شوی. زودتر از آنی که انتظارش را داری چینهای پیشانی و صورتت بیشتر و عمیق تر می شوند، زودتر از آنی که به خود آیی خواهی دید که روستای کوچک کودکی هایت شهر شده و جاده های ملایم و خاکی اش سیاه و مجهول شده اند. تو این سوی زندگی ات ایستاده ای با کوله باری از خاطرات درد و مرد و مرگ. موهای سفید سرت هر روز بیشتر در گلوی تو چنگ می فشارند و در نگاه آب و آیینه برای تو پیامی دارند که هیچگاه دوست نداری آن را با خود بازگو کنی. روزی کودکی بودی که دنیای شفاف و روشنت همان خاک بازیها و کوچه گردیهای معصومانه بود و وقتی جوانی برومند و تنومند شدی پر از عشق و شور و امید و حال این سوی زندگی ات ایستاده ای. تو با تمام روزهای رفته وسوخته ات این سوی زندگی ایستاده ای و مدام برای رفتن این پا و آن پا می کنی. راستی زندگی تو مثل خواب شیرین قبل  از سحرگاه بود، چه شیرین و دلچسب اما دردا و افسوسا که چه دور شد و چه زود رفت. این روزها در ازدحام خاطرات درد ومرد و مرگ، اگر زمین بی طپش و زمان پر تنش با تو همگام شوند، شاید بتوانی ردی از کوچه باغهای کودکی و جوانی ات بگیری و لختی سمند خسته خیالت را روانه دشتهای آن روزها بکنی. بسیار و بسیارها یادش به خیر روزهایی را که سرشار از محبت و لبخند به قامت قیامت گونه فرزندانت زل می زدی و پل مهری از نگاهت به چشمهای همسرت می بستی. می دانی و می دانم که هر روز و هر سال دل تو با بزرگتر شدن خانه و ماشین و  سرمایه ات، کوچک وکوچکتر شد. دلی که پر از آواز و پرواز پرندگان آرزو بود و با هر طلوع و غروب خورشید روستای کوچک کودکی به طبیعت و هستی تبسم می کرد. دلی که به اندازه آن خانه کاهگلی که از روستا تا خدا گسترده بود، برای تمام اهل زمین جا داشت. آه که آن دل که روزی محفل گلدانهای شمعدانی کنار پنجره بود حال آنقدر کوچک و محقر شده که جز برای همان خانه بی روح و ماشین بی رحم جای دیگری ندارد.تو این سوی زندگی ات   ایستاده ای، پایان خط قرمز همه چیز باخته و انداخته و نپرداخته، مرده یا زنده فرقی ندارد.

ابراهیم آزاد پور


 
مطالب مشابه

  • در آن سوی خیابان
  • «برای پول»
  • امام خمینی (رض)
  • در کنار پیاده رو
  • ستون آزاد

  •  
    
    ارسال نظر
    [not-wysywyg] [/not-wysywyg]
    نام شما :
    آدرس ايميل :
    [not-wysywyg][/not-wysywyg]{wysiwyg}
    كد امنيتي : تصوير كد امنيتي
    ريست کد
      اعداد بالا را داخل کادر وارد نمایید
    كد را وارد كنيد :


     
    منو کاربری
     
    نام کاربری
    کلمه عبور
     
     
    جدیدترین مطالب
     
    مطالب تصادفی

    آرشیو ماهانه

    نسخه الکترونیکی هفته نامه
    کاربر گرامی شما در این قسمت می توانید نسخه دیجیتالی هفته نامه را به صورت فایل PDF دریافت نمائید .
    »» 03/09/1388
    »» 03/10/1388
    »» 04/11/1388





    Powered by WebGozar

    تماس با ما
    کاربران گرامی شما می توانید در صورت داشتن هرگونه سوال یا انتقادی از لینک زیر آن را با ما در میان بگذارید ، تا ما در اسرع وقت پاسخ را برای شما ارسال نماییم .

    لطفا اینجا کلیک نمائید