کاربر گرامی ، ابتدا کلمه مورد نظر خود را در کادر زیر وارد نموده سپس روی دکمه "جستجو" کلیک نمائید
«برای پول»
«برای پول»
همگان تو را همه جور نام می نهند، یکی بهتو میگوید حلّال مشکلات، دیگری مایه مباهات می خواند و گروهی تورا تاج سر و عده ای دردسرت می دانند. خلقی با تو می خندند و مردمی برای تو میگریند.
می خندانی و می گریانی، آه که چه شوکت سترگ و هیبت بزرگ یافته ای و چه قبایی بر قامت نداشته ات یافته ای چه بسیار سرهای سروران که بی تو بر دار رفت و سرهای بی سران که با تو بر کار شد. در گوشه ای از جهان بر قامتی رهایی سپید پوشاندی و در سوی دگر جامه ای سیاه برتن عالمی کردی! فراوانند مردمی که تو از خاک ذلت به سریر قدرت رساندی و بزرگانی که از سرای عزت به خاک سیاه عزلت نشاندی. نمی دانم که تورا چه بخواهم و چه بدانم؟ هرجا که می روم پای تو در میان است، در زندگی، در مرگ، در سور و در سوگ، در سپید و سیاه این دنیای دون می توان به وضوحنشان عمل و اثر تو را دید. می گفتند تو را برای راحتی بشر آفریده اند و تو آمده ای که برای انسان تمدن و تحولی بسازی. امّا حال می بینم که دلشوره های وقت و بی وقتی آدم خاکی از بهر توست. آدم خالی و خاکی دیگر بی تو نمی خوابد و زندگانی نمی خواهد، از صبح گاه تا شامگاه هر روز زندگی اش را برای تو می دود. برای تو ترک مسکن مألوف می کند و در دیار غربت دور از چشم خویشان وهم کیشان از هر روزن و هر دری تو را می جوید. وای و بسیار افسوس که این روزها محبّت و مودت بی تو محلّی از اعراب ندارد. چه راد مرد پدرانی که در چشم فرزندان جگر گوشه خوار و خفیف کردی و چه نا اهل پسرانی که برای تو قصد جان پدرپیر و زمین گیر کرده اند، اسیرانی دیده ام که بی تو و ضمانت تو سالهاست عمر عزیز در تاریکی نای زندان به جویبار لحظه های پرتکرار می سپارند و آزادگانی که بی تو طعم تلخ بند و اسارت می چشند و چه بسیار دون مایگانی که با وجود تو آزادی جهان در قبضه ی قدرت آنهاست تو را چه بنامم؟
این روزها برای ما اهالی زمین خدای گونه ای گشته ای بلند بالا و دست نیافتنی. من مردمی دیده ام که چشم پوشیده از سلامت دنیا و سعادت عقبی، گریزان از زندگی و آویزان بر ضریح امام زاده ای که همین نزدیکی است، تنها و تنها تو را می جستند و برای تو می گریستند.
عشق را می توان بزرگترین قربانی قربانگاه تو خواند. سالهاست که هرگز و هیچگاه لبخند محبتی برلبان عاشقی و برق ارادتی در نگاه معشوقی بی تو ندیدم. راستش عاشقان و خواهندگان جهان امروز بی تو عیاری ندارند و جوابی نخواهند گرفت، مگر نمی بینیم دامادهای مفسلی که سالیانیست در سویدای دل سودای دست یازیدن به خانه ای کوچک و آلانکی محقر دارند، اما چه سود که بی تو کمیت عاشقان برای همیشه لنگ می زند. گاه ای بی زبان سخندان تیغ کینه ای گشتی و در پهلوی مردی خلیدی و گاهی چاقوی جراحّی شدی و جان ناقابلی از مرگ و تسلیم رهانیدی. هم دردی و هم درمان، هم سری و هم سردرد. شبی در گوشه ای از شهر تکه نانی هستی بر سفره درویشی و روزی کاخی بلند و مرکبی فاخر هستی زیر پای دولت مندی. تو را مرز بین نامردی و جوانمردی می دانند. بخیلان در هوای جمع آوری تو عمری را به بخالت می گذرانند و کریمان برای کرامت همیشه تو را در آستین دارند. موی سپید و زلف سیاه خلق روزگار از توست. خوشا به حال جماعتی که اگر تو را دارند، می بخشند و اگر ندارند امید از کف نمی دهند و مردانه می ایستند و دست نیاز بر درگاه کسی دراز نمی کنند. روزگاریست که دور دور توست و من که از جوانان ناپخته ی خام طبع این دیارم هنوز نمی دانم تو را چه بنامم و چه بخوانم.
کاربران گرامی شما می توانید در صورت داشتن هرگونه سوال یا انتقادی از لینک زیر آن را با ما در میان بگذارید ، تا ما در اسرع وقت پاسخ را برای شما ارسال نماییم .
طراحی و اجرا : ایلینوکس
تمامی حقوق مادی و معنوی این وب سایت متعلق به هفته نامه بصیرت جوانان بوده و کپی برداری از مطالب این وب سایت تنها با ذکر منبع بلا مانع می باشد