کاربر گرامی ، ابتدا کلمه مورد نظر خود را در کادر زیر وارد نموده سپس روی دکمه "جستجو" کلیک نمائید
گفتاری به بهانه درگذشت اسماعیل ططری نماینده کرمانشاه در مجلس چهارم وششم
گفتاری به بهانه درگذشت اسماعیل ططری نماینده کرمانشاه در مجلس چهارم وششم
پایان زندگی چریکی پیراز دیار پاکان وپهلوانان
در يكي از جلسات علني دوره چهارم مجلس شوراي اسلاميو هنگامي كه رئيس مجلس- علي اكبر ناطق نوري – از نماينده ((باختران)) خواست نطق پيش از دستور خود را ايراد كند مشاهده كرد كه (( اسماعيل ططري)) واكنشي نشان نمي دهد و همچنان بر روي صندلي خود نشسته است. مجلس ساكت بود و همهمه اي در كار نبود تا نماينده صداي دعوت رييس را نشنود. دعوت بار ديگر تكرار شد و چون باز هم برنخاست در مرتبه سوم و با صداي بلندتر او را با نام مورد خطاب قرار داد كه (( آقاي ططري، پس چرا تشريف نمي آوريد؟ منصرف شده ايد؟ نوبت شما را به ديگري بدهيم؟)) اين بار آن مرد با آن هيات و هيبت متفاوت و عشيره اي برخاست و با صداي بلند و به گونه اي كه همه حاضران بشنوند گفت: (( آقاي رييس! من نماينده شهر كرمانشاه هستم و شهري به نام باختران نمي شناسم. دستور بفرماييد لغت نامه دهخدا را بياورند تا ببينيد كه باختران به معني خانه شيطان است ولي كرمانشاه خانه مردان و زنان خدايي است.)) البته آنان كه نام كرمانشاه را به باختران تغيير دادند هرگز چنين قصد و نيتي نداشتند. چه ((باختر)) به معني غرب است و در برابرواژه آشناي ((خاوران)) كه ناظر بر شرق و مشرق است (( باختران)) را ساخته بودند كه پارسي هم هست. باختران اما هر معني ديگري هم داشت و اگر به جاي كرمانشاه هر واژه ديگري نيز به كار مي رفت باز هم اعتراض نماينده كرمانشاه به تغيير نام شهر باقي بود. شماري از نمايندگان در سكوت و با شگفتي نظارهگر رفتار و گفتار اسماعيل ططري بودند و برخي از نمايندگان استان هاي غربي ايران خصوصاً هم ولايتي هاي او هم ((احسنت)) گفتند. اين همان وعده اي بود كه اسماعيل ططري هنگام كانديداتوري براي مجلس چهارم مطرح كرده بود. مردي از عشاير ((لك)) كه در دوران جنگ، بسيج عشاير غرب ايران را پايه گذاشت و مدتي فرمانده جنگ هاي نامنظم عشاير بود و سواد كلاسيك چنداني نداشت و در كتابچه زندگي نامه و معرفي نمايندگان مجلس چهارم شغل پيشين او گويا ((بنايي)) ذكر شده بود و آخرين مدرك تحصيلي وي نيز ((سيكل)) و همين دست مايه طنزها و طعنه هاي بسيار شده بود كه آخر او را با سياست و وكالت چه كار؟ آن هم از دياري كه روزگاري نماينده آن دكتر كريم سنجابي بود كه رييس ايل بود و وزير فرهنگ در دولت دكتر مصدق و يار و همراه نخست وزير ملي ايران در ديوان بين المللي لاهه و پس از دهه ها جانشين آن سنجابي مردي بود كه با ظرافت هاي سياست و قانون گذاري بيگانه به نظر مي رسيد. نقل مي كنند جواناني عهد كردند كه از سر كنجكاوي او را به مجلس بفرستند هر چند كه وعده احياي نام (( كرمانشاه)) نيز سخت موثر افتاد.
آنها كه صلاحيت اسماعيل ططري را تاييد كردند شايد گمان نمي بردند كه قادر باشد آراي مردم كرمانشاه را جلب كند و وقتي كه به مجلس راه يافت نيز شايد باور نمي كردند كه دست آخر در هيات يك سياست مدار مشهور با دنيا وداع كند. هر چند كه صلاحيت او در مجلس هفتم هم تاييد شد و در رديف نمايندگاني قرار نگرفت كه رد صلاحيت شدند اما براي مجلس پنجم و هفتم راي نياورد.
اسماعيل ططري در گفتار و رفتار به عامه مردم مي مانست و شايد عامي تر و به اهل سياست هيچ شباهت نداشت. هرچند پس از انقلاب قاعده هاي پيشين برهم خورد و اكثر قريب به اتفاق آنها كه وارد حكومت شدند از اقشار مختلف مردم بوند اما اندك اندك سيماي اداري مي گرفتند و ططري انگار از دنياي بيرون به درون پرتاپ شده باشد و فضاي مجلس اول مشروطه را تداعي مي كرد كه مركب از اصناف و كسبه و پيشه وران بود و اتفاقاً بعدها كه تركيب مجالس عوض شد معلوم شد كه همان مجلس اول از همه مردمي تر بوده است.
احياي نام كرمانشاه از اين رو اهميت داشت كه آيت الله اشرفي اصفهاني امام جمعه شهيد شهر نيز شهيد محراب باختران لقب گرفته بود و گمان مي رفت باز گرداندن اين نام به مثابه آن است كه به فرهنگ پيش از انقلاب رجعت شده باشد. مردي كه بر نام باختران خط بطلان كشيد و شوري عمومي در منطقه درافكند تا نام تاريخي شهر احيا شود و پس از 10 سال كرمانشاه را دوباره كرمانشاه كرد كسي جز اسماعيل ططري نبود كه هفته پيش چهره در نقاب خاك كشيد و در 57 سالگي با قيل و قال دنيا وداع كرد. عامي مردي روستايي – عشيره اي و دانشگاه و مكتب نديده و نان از عرق جبين و كد يمين خورده كه شيفته فردوسي بود و همچون نقالان قهوه خانه ها بسياري از ابيات شاهنامه را از بر بود و درباره هر كه و از هرچه مي پرسيدي و چه از سياست و اقتصاد و ديانت و چه جنگ حماسه و فرهنگ، در پاسخ، بيت يا ابياتي از شاهنامه فردوسي را در مقام تصديق و شاهد و بي ربط و با ربط مي آورد.اين مرد كه ايران را دوست مي داشت و بر پاي ايمان خود ايستاد و آيين دوستي و رفاقت را در دنياي پر پيچ و خم سياست نيز فرو نگذاشت هفته پيش در گذشت و تنها به پاس احياي نام كرمانشاه هم بود نامي از خود بر جاي مي گذاشت كه در تاريخ مي ماند اگر چه در سال واپسين توانست به فضايلي ديگر نيز آراسته شود.
نه حكيم بود و نه دانش گسترده اي داشت و مي پنداشت ((اينترنت)) يك علم است چون هر دانشي در آن يافت مي شود و در آغاز دهه 80 كه تازه كار با رايانه را آموخته بود سخت شيفته آن شد و گمان مي كرد پاسخ هر پرسشي را يافته است، در سيما و ظاهر نيز مي كوشيد به يلان سيستان شبيه باشد و جالب اين كه بيش از هر وزير و نماينده ديگر در عصر جمهوري اسلامي دل باخته شاهنامه فردوسي بود و كاش مي گذاشتند به جاي بسياري از سخنان تكراري و تشريفاتي و شعاري هر روز اندكي براي نمايندگان شاهنامه بخواند. اين ويژگي ها و درصدر همه آنها احياي نام كرمانشاه از اسماعيل ططري گمنامو كم نام يك چهره مشهور ساخت. هم او كه تا مدت ها سراغ او مي رفتند تا مصاحبه هايي به سبك خطبه هاي غلامرضا حسني از كار درآيد و خوانندگان را خوش آيد پس از كام يابي در احياي نام كرمانشاه و سپس پاي مردي در ابراز عقيده مستقل سياسي و همراهي با يكي از كانديداهاي رياست جمهوري چهره متفاوتي از او ساخت.
كرمانشاه و شاه
اول با پيروزي اتقلاب اسلامي در سال 1357 و سقوط رژيم ديرپاي سلطنتي و شاهنشاهي در ايران طبيعي بود كه نام همه خيابان ها و مكان هايي كه نشاني از شاهي داشتند تغيير يابد. خانواده پهلوي در اين زمينه بسيار حريص و انحصار طلب بود و خيابان هاي متعددي در تهران از شاه و اعضاي خانواده اش نام و نسب مي برد: خيابان هاي شاه، پهلوي، محمد رضا شاه (يوسف آباد) ، شاهرضا، آريامهر، فرح، سلطنت آبادو مانند و جز اينها. تغيير اين اسامي در پي تغيير حكومت امري كاملاً طبيعي بود.خصوصاً اين كه برخي از اسامي را خود مردمپيش از پيروزي و اعلام رسمي تغيير داده بودند. مثل تغيير نام پارك فرح به پارك خسرو گل سرخي (كه بعداً لاله شد) يا آريامهر به فاطمي .
به هر رو هر خياباني كه از شاه نشاني داشت تغيير نام يافت. خيابان شاه به جمهوري (بعداً جمهوري اسلامي)،شاهرضا به انقلاب (بعداً انقلاب اسلامي)، پهلوي به مصدق (بعداً به ولي عصر)، محمدرضا شاه به سيدجمال الدين اسدآبادي و سلطنت آباد به پاسداران و فرح به سهروردي و قس علي هذا. مشكل اما بر سر شهرهايي بود كه جزئي از نام آنها ((شاه))بود ونيز واژه هاي بسيار و متعدد در فرهنگ و زبان فارسي كه ((شاه)) جزئي از آن است. درباره شهرهايي كه نام قبلي داشتند مشكلي نبود و مردم هم طبعاً مي پذيرفتند. بر اين اساس بندر پهلوي دوباره بندر انزلي شد و شهسوار هم تنكابن و رضاييه بار ديگر اروميه ( شكل درست البته اورميه است با تقدم حرف ((واو)) بر ((را)) اما به مرور جاي اين دو تغيير كرده است. اورميه به معني شهر آب است كه با توجه به درياچه اورميه معناي آن كاملاً روشن است.) برخي اما نام قديم نداشتند. بندر شاهپور بندر امام خميني شد و همايون شهر، خميني شهر و شاهي هم قائمشهر. اين شهر آخري را از وقتي كه شهر مستقلي شد شاهي ناميدند چرا كه زير مجموعه سوادكوه بود كه يادآور نام رضاخان ميرپنج است و عجيب اين كه شاهان ديگر با تاكيد بر عنوان شاه خود شماتت مي شوند و رضاشاه را اگر رضاشاه بخوانيم انگار در ستايش او بوده و اصراري بر اين است كه همان رضا خان قزاق كه بود بماند. نوبت به شاهرود كه رسيد اما مشكل پيدا شد. اول به اين خاطر كه ((امام رود)) به جاي ((شاهرود)) اين تلقي را ايجاد مي كرد كه امام بر جاي شاه نشسته است در حالي كه امام خميني رهبر انقلابي بود كه بساط شاهي را برچيد به خاطر همين نگاه نام خيابان پهلوي،مصدق شد نه امام خميني و خيابان سپه به امام خميني تغيير نام يافت و تا امام زنده بود تصوير او بر روي اسكناس ها و سكه طلا ننشست و نيز در صفحه اول كتاب هاي درسي. اشكال دوم اما اين بود كه با نام علماي بزرگ مشهوري كه شاهرودي و شاه آبادي خوانده مي شدند چه مي كردند؟برخي از اين ها استاد خود رهبر فقيد انقلاب بودند. اينجا بود كه تغيير نام شاهرود منتفي شد. تغيير نام شاهرود به منزله آن بود كه شاهرودي هاي پيشين و در گذشته را نيز تغيير نام دهند كه شدني و اخلاقي نبود و قصه سر دراز هم پيدا مي كرد. و آيت الله شاه آبادي را نيز شامل مي شد و طبعاً ادامه نيافت. با اين وصف شاهرود همان شاهرود باقي ماند. نوبت به كرمانشاه كه رسيد هم بسياري يادآور شدند كه اين نام نه ربطي به ((كرمان)) داردو نه به ((شاه)) و شاهي و در واقع ((كرماشان)) بوده است كه اندك اندك به ((كرمانشا)) تبديل شده و بعد چون واژه ((شاه)) آشنا تر بود ((كرمانشاه)) و در شكل استاني ((كرمانشاهان)) شده است. اما اين استدلال را نپذيرفتند و گمان بردند كرمانشاه واژه اي مركب از ((كرمان)) به اضافه ((شاه)) است و اگر بخواهند ((شاه)) آن را بردارند ((كرمان)) مي ماند كه نام شهر و استاني ديگر است و ناگاه به اين صرافت افتادند كه نام كرمانشاه را هم تغيير دهند و گذاشتند ((باختران)) شكل پارسي شده واژه معرب ((مغرب)).
احمد شاملو و كرمانشاه
پيش از آن كه اسماعيل ططري در صدد مقابله برآيد،((احمد شاملو)) در مقابله اي با عنوان ((گند عالم گير بعض قضايا)) چنين نوشته بود: ((از چيزهايي كه با ايجاد تغييراتي در جامعه ناگزير بايد فكري به حالشان كرد يكي كلماتي است كه معاني شان ريشه در فرهنگ منسوخ دارد. مثلاً در زبان ما كلمات متعددي هست كه معني شان مستقيماً از موقعيت شاه در نظام سلطنتي آب مي خورد. شاه در آن نظام مظهر جلال و عظمت چيزهاست و برتر از او هيچ چيز در هيچ باب به تصور نمي گنجد. گل اگر در نهايت زيبايي است پس نامش شاه پسند است و اگر قرار است فلان كوه به عظمت وصف شود بايد شاه كوه نام بگيرد. پس امروز كه تشت آن نظام از بام به زير افتاده است و همگان دريافته اند كه آن نابكار نماينده ستم و سياه كاري و سير ناپذيري طبقه بهره كش بوده بايد براي اصلاح آن كلمات و يافتن معادل هايي تازه براي مفاهيمي چون شاهانه، شاه باز، شاه پر، شه بانگ، شاه كار، شاه دارو، شاه وار، شاه رگ، شاه فنر، شاه بيت، شه سوار، شاه نشين و جز اينها مجاهده اي به كار بست كه گاه به راستي مشكل است و اگر مي شود نام ((كرمانشاه)) را – كه خود تصحيف بي ربطي از ((كرمانشان)) بوده است – از سر نهايت آسان گيري و سهل انگاري ((باختران)) خوانده يا عشيره « شاه سون » را « ايل سون » نام نهاد و گذشت .گزينش معادلي به ظاهر ساده براي كلماتي چون شاه كار يا حتي شاه ماهي به آن آساني ها هم كه گمان مي رود ميسر نيست.))-{ماهنامه آدينه –شهريور 1373-شماره95و94 –صفحه8}شاعر پرآوازه مي پنداشت كه كار درباره((كرمانشان)) آسان است و به باختران بدل شده و تمام اما خوش بختانه زنده ماند وديد كه باختران هم كرمانشان شده ونه حتي اين ((كرمانشان)) كه اين شاه اساساً با همه آن شاه ها متفاوت است.اين واژه اگر در ابتدا بيايد به بزرگ و سرآمد است. مثل همان كلماتي كه در نوشته ي شاملو آمد و برخي ديگر هم از اين دست هستند.((شاه رگ-شاه دانه-شاه توت-شاه بلوت-شاه داماد))واگر در ابتدا بيايد عنواني است براي كسي كه به شاهي رسيده است. مثل همه شاهان ايران . در عهد صفويه البته شاه رادر ابتدا مي آورند.چون در بعضي شاخه هاي تصوف عنواني است براي ((پير)) وشاهان صفوي دوست داشتند درعين اين كه پادشاه خوانده مي شوند نسبت آنان با شيخ صفي الدين اردبيلينيز فراموش نشود.كرمانشاه اما نه مربوط به نام آدمي به اسم كرمان است كه شاه شده باشد ونه به قصد بزگ تر نشان دادن جايي و به ضرس قاطع مي توان گفت دراصل ((شاه))نداشته و همان ((كرمانشان)) يا((كرمانشا)) بوده است.{درباره((خشايار شاه))گفته مي شود((خشايار+شاه)) نيست بلكه ((خشاي+ارشا))است وشكل درست همان ((خشايارشا))است.وحذف اين ((ة))آخررا نبايد شبيه نام آقاي((شا محمدی)) كارگردان تلوزيون دانست هرچند ديگر شاه محمدي هاآن هاي آخر را نگاه داشتند.
با اين كه واژه شاه تا قبل از ديكتاتور محمد رضا پهلوي بار منفي نداشت و حتي از امام علي با لقب شاه مردان ياد مي شد يا براي« عبدالعظيم حسني » كه امام زاده است واژه شاه به كار مي رفت تا مقام او پاس داشته شود و نيز تعابيري چون شاه شجاع كه نشان مي داد در باور مذهبي نيز جايگاه داشت . با اين كه محمد رضا پهلوي تنها شاه منطقه خاور ميانه نبود اما واژه « شاه » در 25 سال آخر سلطنت پهلوي در رسانه هاي غربي به اسم خاص بدل شد و نه از كلمه انگليسي « كينگ » استفاده مي كردند و نه مانند شاهان عرب اسامي را پس از كلمه « ملك » مي آوردند. اخبار صدا و سيما در دهه 60 و در سالهاي جنگ ايران و عراق را به ياد آوريد كه نام ملك فهد ، ملك حسن و ملك حسين پادشاهان عربستان سعودي و مراكش و اردن هاشمي را گاهي به صورت شاه فهد و شاه حسن و شاه حسين و گاهي به شكل فهد ، شاه عربستان و حسن شاه مغرب و حسين شاه اردن در اخبار مي آورند . واژه فارسي شاه با حروف انگليسي به عنوان نام اختصاصي شاه در رسانه هاي غربي برده مي شود . خود شاه اما در داخل دوست داشت با القاب پر طمطراق و ساختگي معرفي شود در اوايل سلطنت اعلاحضرت و ذات اقدس همايوني قانع بود و بعد شاه شاهان و شاهنشاه شد و معلوم نبود شاه كدام شاهان و دست آخر آريامهر هم اضافه شد و اينگونه بود كه جمله ساده و واضح ( شاه رفت ) با درشت ترين فونت مطبوعات ايران در اين نظر جسورانه تلقي شد و نام سردبير روزنامه اطلاعات – غلام حسين صالح يار – را نيز جاودانه ساخت كه به قاعده بايد مي نوشت : ( شاهنشاه رفتند ) . اما شاه شاهان به شاه تنزل مقام داده شد و چون يك نفر بود همان «رفت» كفايت مي كرد.
شايد اگر هر كه غير مرحوم ططري در پي تعييرنام و در واقع احياي كرمانشاه بود اين انگ بر او مي نشست كه سلطنت طلب است و هر چه قسم و آيه مي آورد كه كرمان به اضافه شاه نيست و اصلاً شاهي در كار نيست مقبول نمی افتاد و بايد از زبان مردي با آن گفتار و رفتار صادر مي شد تا نتيجه برسد و رسيد . اين همه تاكيد بر اين موضوع به اين خاطر است كه در زمينه هاي ديگر اگر ططري هايي بودند چه بسا شیر وخورشید سرخ، هلال احمر نمیچرا که تاج بالای شیر وخورشید است که نشانی با سلطنت دارد وشیر وخورشید ملی است نه سلطنتی . حتی برخی شیر را را نمادی از امام علی می دانند که به شیر خدا ( اسد الله) شهرت داشت وخورشید را نیز اشارتی به باورهای ایران باستان. کرمانشاه،قربانی شاه خود شد.
مشاور وزیر نفت
البته عنوان مشاور وزیر نفت برای اسماعیل ططری قدری عجیب به نظر می رسید وظاهرا با همین عنوان سازمانی در گذشت. دیگر اینکه در تحصیلات وتخصص های او از انرژی نشانی دیده نمی شد مگر این که در دوران نمایندگی و در تقسیم کمیسیون ها از کمیسیون انرژی سر در آورده وطبعا با این حوزه آشنایی پیدا کرده باشد. نمایندگان پس از دوران وکالت به جای بازگشت به حوزه های خود در ادارات می مانند وگاه پس از فوت است که معلوم می شود شخص در کجا مشغول بوده است. هر چند که عنوان مشاور زیاد جدی نیست وبیشتر برای رعایت سلسله مراتب اداری است وبر این پایه است که شاعر ( گلزار بهشت) در طبقه یازدهم ساختمان شهید تند گویان وزارت نفت مستقر شده بود.اما شاید شایسته باشداز هنر مند محبوب با آن صدای ماندگار محمد نوری نیز مطالبی عنوان شود که هر چه گفته شودشایسته است. هر چند آن اتفاق نيز وجه سياسي دارد و آن اصرار صدا و سيما به اين است كه قدر اين هنرمند را مي دانستند و در سال 1385 او را به عنوان چهره ماندگار معرفي كرده است . در دوراني كه برخي از چهره هاي شاخص موسيقي و سر همه آنها استاد محمد رضا شجريان تمايلي به صدا و سيما نشان نمي دهند محمد نوري فرصتي شد تا او را بيش از هر خواننده ديگري به صدا و سيما منتسب كنند. مهم نيست چه انگيزه اي در كار است مهم اين است مرگ محمد نوري نيز توجه به موسيقي را حتي در ون صدا و سيمابه يك ضرورت بدل كرده، مردم ايران هر كه براي ايران بگويد و بنويسد و بكوشد و بخواند دوست مي دارند . چه در اندازه و آواز محمد نوري كه وطن را از مفهوم ديگر عاشقانه تر ادا مي كرد و چه در هيبت و هيات اسماعيل ططري كه براي احياي نام سرزمين خود كوشيد . هر دو از اين گذر گاه گذشته و كيست كه در نگذرد و تنها مي توان اين بيت شاهنامه را از زبان فردوسي – هم او كه هر دو بسيار دوستش مي داشتند ياد كرد و پرسيد :
اگر مرگ داد است بيداد چيست
ز داد اين همه ناله و فرياد چيست
در باره مرحوم ططري حكايتها ديگري ساخته يا نقل قول شده كه معلوم نيست كداميك قرين به صحت است و كدام نيست. از جمله نطقي كه در آن درباره شهرهاي مختلف سخن گفت و هنگامي كه به وي اعتراض كردند كه چه ارتباطي با حوزه انتخابي او دارد پاسخ داد همان قدر بي ارتباط است كه شما از كشورهاي ديگر مي گوئيد! يا اعتراضي كه به ماهنامه گل آقا كرده كه چرا كاريكاتوري از او را روي جلد كشيده و نوشته ادامه ريش در پشت صفحه ! با اين حال به موازات جدي شدن او نگاه طعنه آميز و طنز گونه به رفتار و گفتار او نيز فرو كاست . چندان كه روز سه شنبه 12 مرداد خبرگزاري فارس از جلو گيري از برگزاري مراسم ختم براي او خبر داد : « جمعي از جوانان حزب الله كرمانشاه و گروههاي مردم با حضور در مسجد آيت الله بروجردي از برگزاري مراسم ختم مرحوم ططري جلوگيري كردند . بر گزار كنندگان به ناچار با اعلام انجام مراسم ختم مردانه و زنانه در منزل مراسم را در خانه برگزار كردند در اين مراسم تعدادي از چهره هاي سياسي و نمايندگان سابق و فعلي مجلس حضور داشتند به هر رو این پرونده نيز بسته شد و اسماعيل ططري كه از حاشيه به متن سياست آمده بود و هر چند باز هم در حاشيه بوددرگذشت اما اين حاشيه اخير از جنس حاشيه اي بود كه همچون متن تلقي مي شود و در كنار ده ها حاشيه نشین ديگر و نه مانند شروع فعاليت سياسي كه جدي انگاشته نمي شد كه همچون يكي از اهالي متن شد. هر بار كه با پديده « مرگ » يك چهره آشنا رو به رو مي شوم بيش از آن كه مفاهيمي چون سست بنيادي زندگي و بد عهدي و بي وفاييو گذرا و موقت بودن دنيا در ذهنم آيد دو مفهوم مذهبي را بهتر در مي يابم . اولي « عدل » است . مرگ نماد اين « عدل » است . چرا كه با همه تفاوت ها كه در كوپه ها و واگن هاي قطار زندگي قابل تشخيص است چون ايستگاه آخر مرگ است و انگار اين قطار به مغاكي فرو مي افتد،« عدل » معنا و مفهوم خاص و يگانه اي برايم مي يابد چرا كه روشن مي شود سرنوشت مشترك همه سر نشينان قطار است و تفاوت ها مربوط است به هنگامي كه قطار در حركت است نه ايستگاه يا گودال آخر كه از حركت باز مي ايستد . مفهوم ديگري« مكر» است . در نگاه اول اين آيه قرآن كريم شگفت انگيز به نظر مي رسد كه مكر نورزيد و خدا را مكر ندهيد كه او بيش از همه مكر مي داند . نسبت مكر به خداوند ؟! هر بار كه با موضوع مرگ رو برو مي شويم بيشتر احساس مي كنيم كه مكر همان مرگ است . به مثابه نوري نامرئي كه روي آدمي انداخته و او گمان مي كند كه آزادي عمل دارد و مي تواند هر كاري كه مي خواهد انجام دهد و ناگاه اين نور برچيده مي شود و به واقع بساط زندگي اوست كه برچيده مي شود . پس مرگ ، مكر و عدل را نيز تداعي مي كند . چه اهل موسيقي و چه سياست و چه بيرون از اينها همه در ميگذرد و آدمي از شهامت كساني در عجب مي ماند كه در آستانه گذر گاه هستند و به راحتي آب خوردن ديگران را با تهمت و افترا مي نوازند و هرگز از اين نمي هراسند كه آيا فرصتي براي جبران پيدا مي كنند و اگر اين فرصت دست نداد چگونه مي خواهند جبران كنند؟
اسماعيل ططري و محمد نوري در دوران حيات تنها در ايراني و مسلمان بودن اشتراك داشتند و اكنون مرگ، دو نام آور دو عرصه متفاوت را به هم پيوند مي دهد و اين نيز نشان ديگري از عدل و مكر مرگ است.
کاربران گرامی شما می توانید در صورت داشتن هرگونه سوال یا انتقادی از لینک زیر آن را با ما در میان بگذارید ، تا ما در اسرع وقت پاسخ را برای شما ارسال نماییم .
طراحی و اجرا : ایلینوکس
تمامی حقوق مادی و معنوی این وب سایت متعلق به هفته نامه بصیرت جوانان بوده و کپی برداری از مطالب این وب سایت تنها با ذکر منبع بلا مانع می باشد