عینک ته استکانی » هفنه نامه بصیرت ملارد
صفحه اصلی   انجمن ها   عضویت   تماس با ما جستجوی پیشرفته نقشه سایت
موضوعات مطالب
 خبرها (13)
 اجتماعی (53)
 سیاسی (17)
 فرهنگی (48)
 مدیریت شهری (23)
 آلبوم عکس ()

پربازدید ترین مطالب


دوستان ما

برای تبادل لینک، لطفا با مدیریت وب سایت تماس حاصل نمائید
» شهرآیینه
» شهرداری ملارد
» شورای شهر ملارد
» ملاردیها
» درکوچه باغهای نشابور


نظرسنجی



جستجو در محتوای سایت
کاربر گرامی ، ابتدا کلمه مورد نظر خود را در کادر زیر وارد نموده سپس روی دکمه "جستجو" کلیک نمائید







 عینک ته استکانی

عینک ته استکانی

می گفت اسمش مهران است و بیست ویک سال دارد و ماشینش را که یک پیکان مدل شصت وهفت بود قسطی خریده است.می گفت این عینک ته استکانی را که به چشم زده، حاصل درس خواندن های فراوان و شب نخوابیدن های بسیار است . چون او همیشه آرزوداشت مهندس نفت شود.پرسیدم تو که درس خوان بودی چرا حالا مسافر کش شدی؟گفت قصه اش طو لانی است اما گوشه ای از آن را برایت می گویم. و گفت:وضع زندگی مان بسیار خوب بود، پدرم بنگاه داشت و با وجود اینکه چند سالی بیشتر نبود که از شهرستان آمده بودیم ،خودمان را خوب بسته بودیم .بابا درآمد خوبی داشت و من درس می خواندم و قصد داشتم مهندس نفت شوم و می دانستم که می شوم. خدا و خلق به روی ما لبخند می زدند. من همه نمره هایم عالی بود.جیبم همیشه پر از پول بود و هیچ کم و کسری نداشتم.آن روزها پدرم را خیلی دوست داشتم و خیال می کردم که او بهترین بابای دنیاست.آه... که این سخن شرح چها سال پیش است.آب دهانش را که راه بند گلویش شده بودقورت داد و ادامه داد:تا اینکه پدرقیافه اش عوض شد.لبهایش سیاه و سبیلهای سیاهش زرد شد.اخلاقش بد شد ودیگر شبها دیر به خانه می آمد.من که بچه بودم وخوب ازموضوع آگاه نبودم و اصلا نمی دانستم که دعواهای مادرم با اوبر سر چیست؟وقتی به خودم آمدم که دیدم و فهمیدم مادرم طلاق گرفته و من مانده ام وبابا.بابایی که دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت.من هم به ناچار و درمیان اشک وآه درس را برای همیشه بوسیدم و گذاشتم کنار و حالا همین هستم که می بینی.بابا این روزها به کمپ ترک اعتیاد می رود.اما چه فایده؟او خرجش بیشتر شده.درست است که دیگر مواد مصرف نمی کند ولی چند تا دوست پیدا کرده که هر شب با هم جلسه دارند و بعداز جلسه می روند خوشگذرانی.راستش می خواهم ازاو جدا شوم.شاید اگرمرا به جمع خودشان راه دهند بروم شهرستان پیش اقوام .معلوم نیست ولی هر چه باشد وبشود می خواهم از او جدا شوم.دیگر اورا دوست ندارم.اوازپس عینک ته استکانی اش به جلو نگاه می کرد و گازمی داد وهر مسافری را که می دید بوق می زد.

ابراهیم آزاد پور

 


 
مطالب مشابه

  • ستون آزاد
  • بنام پدر
  • در کنار پیاده رو
  • داستان مردی است که کرنش را بلد نبود
  • آخرین کوچ محمد بهمن بیگی

  •  
    
    ارسال نظر
    [not-wysywyg] [/not-wysywyg]
    نام شما :
    آدرس ايميل :
    [not-wysywyg][/not-wysywyg]{wysiwyg}
    كد امنيتي : تصوير كد امنيتي
    ريست کد
      اعداد بالا را داخل کادر وارد نمایید
    كد را وارد كنيد :


     
    منو کاربری
     
    نام کاربری
    کلمه عبور
     
     
    جدیدترین مطالب
     
    مطالب تصادفی

    آرشیو ماهانه

    نسخه الکترونیکی هفته نامه
    کاربر گرامی شما در این قسمت می توانید نسخه دیجیتالی هفته نامه را به صورت فایل PDF دریافت نمائید .
    »» 03/09/1388
    »» 03/10/1388
    »» 04/11/1388





    Powered by WebGozar

    تماس با ما
    کاربران گرامی شما می توانید در صورت داشتن هرگونه سوال یا انتقادی از لینک زیر آن را با ما در میان بگذارید ، تا ما در اسرع وقت پاسخ را برای شما ارسال نماییم .

    لطفا اینجا کلیک نمائید