کاربر گرامی ، ابتدا کلمه مورد نظر خود را در کادر زیر وارد نموده سپس روی دکمه "جستجو" کلیک نمائید
در کنار پیاده رو
در کنار پیاده رو
پیش تر رفتم، مرا که دیدخیال کردکه می خواهم از او چیزی بخرم، چند جفت دستکش زمستانه، چند جفت جوراب مردانه وزنانه وبچه گانه وچند تا لیف وکیسه حمام را روی کارتن پهن کرده بود وخودش روی بلوک جدول آبی، که روزها بود آبی نداشت، نشسته بود. پیر مرد هفتاد سال بیشتر داشت، لباسهای تیره رنگ وکهنه وچروک دست وصورتش فریاد می زد که رنجها کشیده و در طول روزگاران مصیبتها دیده، قیافه اش از بس باد خورده بود به کبودی می زد. در سرمای بیرحم زمستان داشت می لرزید.به او خیره شدم واو هم ملتمسانه به من خیره شد. در چشمهای معصومش خواندم که روزی جوانی سرو قد بوده وبرای خود ضیاع وعقاری داشته وزن وفرزند وخدم وحشمی، شک نکردم او هم مثل خودم، که چند سالیست کلید خانه غربت در جیب دارم، شهرستانی بود وغریب. مثل او بسیارند شک نداشتم که فرزندانش هر کدام برای خود مقامی دارند ومنصبی ورفته اند و نعمت جوانی او خورده اند وحال او مانده ورنج و بیماری وفقر وبیکاری وپیرزنی که از فرط ناتوانی ودرد پا وپوکی استخوان در کنج خانه ای، که از آن صاحبخانه ای غریب است، دارد روزها را به شب وشبها را به روز گره می زند. نزدیکتر رفتم ودر صورت بی رونق او خواندم که چند سالیست جلای وطن کرده وبا این خیل خیال زده سر به وادی غربت گذاشته وبه امید نام ونانی راحت وبی زحمت پس از دویدن ها ونرسیدنها حال کنج خیابان گرفته و نظاره گر عابرانی بی رحم وبی تفاوت است که هر کدامشان درس خیال هزار روز خوب وزندگی مطلوب دارند. پیرمرد داشت می لرزید وکسی از او چیزی نمی خرید، حتی من هم که با او همدم وهمدرد بودم. نگاهش به نگاهم گره خورد ودانستم که او به دلیل خساست آسمان وخباثت زمین، زمین ها وگندم زارهای خشکیده اش را بدرود گفته وراه غربت وعزلت در پیش گرفته است. او به من گفت که اینجا تهران است شهری با هزار رنگ ونیرنگ. جائی که همه با هم غریبند وهمسایه از همسایه بی خبر، جائی که هم در جیب پیراهن های چرکین شان کلید خانه غربت دارند. پیرمرد گفت که در این روزان وشبان گذشته وبازنگشته چه دردها وگرسنگی ها کشیده است. آه پیرمرد،از آن می ترسم که در این دنیای مدرن بی روح من نیز روزی چون تو والبته نه در مقام ومرام بلند تو، خالی از همه چیز ودست نیافته به هیچ چیز حتی گوشه خیابانی هم نداشته باشم. از آن می ترسم که تو در این غربت سرای بی کس آباد روزی بمیری ودر سوگ رفتن مردی چون تو، فرزندانت نباشند واز ترس هزار هزینه گزاف ومضاف زیر تابوت غبار گرفته ات را خالی کنند. می دانم وخوب می دانم که روزی هر کس را خدای نوشته وسررشته اما احساس انسان دوستانه ام نمی گذارد از کنار تو بی تفاوت بگذرم. تورا به خاطر می سپارم ورنجهای کشیده وگنج های نیافته ات را می ستایم. کاش جوانی را بازگشتی بود وآنگاه تو را اینگونه که هستی نمی دیدم.
دوبیتم جگر کرد روزی کباب/ که می گفت خواننده ای با رباب
دریغا که بی ما بسی روزگار/ برآید گل وبشکفد نوبهار
بسا تیر ودیماه واردیبهشت/ برآید که ما خاک باشیم وخشت
کاربران گرامی شما می توانید در صورت داشتن هرگونه سوال یا انتقادی از لینک زیر آن را با ما در میان بگذارید ، تا ما در اسرع وقت پاسخ را برای شما ارسال نماییم .
طراحی و اجرا : ایلینوکس
تمامی حقوق مادی و معنوی این وب سایت متعلق به هفته نامه بصیرت جوانان بوده و کپی برداری از مطالب این وب سایت تنها با ذکر منبع بلا مانع می باشد