در کنار پیاده رو » هفنه نامه بصیرت ملارد
صفحه اصلی   انجمن ها   عضویت   تماس با ما جستجوی پیشرفته نقشه سایت
موضوعات مطالب
 خبرها (13)
 اجتماعی (53)
 سیاسی (17)
 فرهنگی (48)
 مدیریت شهری (23)
 آلبوم عکس ()

پربازدید ترین مطالب


دوستان ما

برای تبادل لینک، لطفا با مدیریت وب سایت تماس حاصل نمائید
» شهرآیینه
» شهرداری ملارد
» شورای شهر ملارد
» ملاردیها
» درکوچه باغهای نشابور


نظرسنجی



جستجو در محتوای سایت
کاربر گرامی ، ابتدا کلمه مورد نظر خود را در کادر زیر وارد نموده سپس روی دکمه "جستجو" کلیک نمائید







 در کنار پیاده رو

در کنار پیاده رو

پیش تر رفتم، مرا که دیدخیال کردکه می خواهم از او چیزی بخرم، چند جفت دستکش زمستانه، چند جفت جوراب مردانه وزنانه وبچه گانه وچند تا لیف وکیسه حمام را روی کارتن پهن کرده بود وخودش روی بلوک جدول آبی، که روزها بود آبی نداشت، نشسته بود. پیر مرد هفتاد سال بیشتر داشت، لباسهای تیره رنگ وکهنه وچروک دست وصورتش فریاد می زد که رنجها کشیده و در طول روزگاران مصیبتها دیده، قیافه اش از بس باد خورده بود به کبودی می زد. در سرمای بیرحم زمستان داشت می لرزید.به او خیره شدم واو هم ملتمسانه به من خیره شد. در چشمهای معصومش خواندم که روزی جوانی سرو قد بوده وبرای خود ضیاع وعقاری داشته وزن وفرزند وخدم وحشمی، شک نکردم او هم مثل خودم، که چند سالیست کلید خانه غربت در جیب دارم، شهرستانی بود وغریب. مثل او بسیارند شک نداشتم که فرزندانش هر کدام برای خود مقامی دارند ومنصبی ورفته اند و نعمت جوانی او خورده اند وحال او مانده ورنج و بیماری وفقر وبیکاری وپیرزنی که از فرط ناتوانی ودرد پا وپوکی استخوان در کنج خانه ای، که از آن صاحبخانه ای غریب است، دارد روزها را به شب وشبها را به روز گره می زند. نزدیکتر رفتم ودر صورت بی رونق او خواندم که چند سالیست جلای وطن کرده وبا این خیل خیال زده سر به وادی غربت گذاشته وبه امید نام ونانی راحت وبی زحمت پس از دویدن ها ونرسیدنها حال کنج خیابان گرفته و نظاره گر عابرانی بی رحم وبی تفاوت است که هر کدامشان درس خیال هزار روز خوب وزندگی مطلوب دارند. پیرمرد داشت می لرزید وکسی از او چیزی نمی خرید، حتی من هم که با او همدم وهمدرد بودم. نگاهش به نگاهم گره خورد ودانستم که او به دلیل خساست آسمان وخباثت زمین، زمین ها وگندم زارهای خشکیده اش را بدرود گفته وراه غربت وعزلت در پیش گرفته است. او به من گفت که اینجا تهران است شهری با هزار رنگ ونیرنگ. جائی که همه با هم غریبند وهمسایه از همسایه بی خبر، جائی که هم در جیب پیراهن های چرکین شان کلید خانه غربت دارند. پیرمرد گفت که در این روزان وشبان گذشته وبازنگشته چه دردها وگرسنگی ها کشیده است. آه پیرمرد،  از آن می ترسم که در این دنیای مدرن بی روح من نیز روزی چون تو والبته نه در مقام ومرام بلند تو، خالی از همه چیز ودست نیافته به هیچ چیز حتی گوشه خیابانی هم نداشته باشم. از آن می ترسم که تو در این غربت سرای بی کس آباد روزی بمیری ودر سوگ رفتن مردی چون تو، فرزندانت نباشند واز ترس هزار هزینه گزاف ومضاف زیر تابوت غبار گرفته ات را خالی کنند. می دانم وخوب می دانم که روزی هر کس را خدای نوشته وسررشته اما احساس انسان دوستانه ام نمی گذارد از کنار تو بی تفاوت بگذرم. تورا به خاطر می سپارم ورنجهای کشیده وگنج های نیافته ات را می ستایم. کاش جوانی را بازگشتی بود وآنگاه تو را اینگونه که هستی نمی دیدم.

دوبیتم جگر کرد روزی کباب/ که می گفت خواننده ای با رباب

دریغا که بی ما بسی روزگار/ برآید گل وبشکفد نوبهار

بسا تیر ودیماه واردیبهشت/ برآید که ما خاک باشیم وخشت

ابراهیم آزاد پور


 
مطالب مشابه

  • «برای پول»
  • زودتر از آنی که…
  • در آن سوی خیابان
  • راستی! که بود که می گفت ما در این کشور حتی ...
  • پس از بارن

  •  
    
    ارسال نظر
    [not-wysywyg] [/not-wysywyg]
    نام شما :
    آدرس ايميل :
    [not-wysywyg][/not-wysywyg]{wysiwyg}
    كد امنيتي : تصوير كد امنيتي
    ريست کد
      اعداد بالا را داخل کادر وارد نمایید
    كد را وارد كنيد :


     
    منو کاربری
     
    نام کاربری
    کلمه عبور
     
     
    جدیدترین مطالب
     
    مطالب تصادفی

    آرشیو ماهانه

    نسخه الکترونیکی هفته نامه
    کاربر گرامی شما در این قسمت می توانید نسخه دیجیتالی هفته نامه را به صورت فایل PDF دریافت نمائید .
    »» 03/09/1388
    »» 03/10/1388
    »» 04/11/1388





    Powered by WebGozar

    تماس با ما
    کاربران گرامی شما می توانید در صورت داشتن هرگونه سوال یا انتقادی از لینک زیر آن را با ما در میان بگذارید ، تا ما در اسرع وقت پاسخ را برای شما ارسال نماییم .

    لطفا اینجا کلیک نمائید