بنام پدر » هفنه نامه بصیرت ملارد
صفحه اصلی   انجمن ها   عضویت   تماس با ما جستجوی پیشرفته نقشه سایت
موضوعات مطالب
 خبرها (13)
 اجتماعی (53)
 سیاسی (17)
 فرهنگی (48)
 مدیریت شهری (23)
 آلبوم عکس ()

پربازدید ترین مطالب


دوستان ما

برای تبادل لینک، لطفا با مدیریت وب سایت تماس حاصل نمائید
» شهرآیینه
» شهرداری ملارد
» شورای شهر ملارد
» ملاردیها
» درکوچه باغهای نشابور


نظرسنجی



جستجو در محتوای سایت
کاربر گرامی ، ابتدا کلمه مورد نظر خود را در کادر زیر وارد نموده سپس روی دکمه "جستجو" کلیک نمائید







 بنام پدر

 می دانستم پدر به همراه عموها به مناطق جنگی جنوب رفته اند ولی به روی خودم نمی آوردم که به چه منظوری رفته اند. تا اینکه یکی از روزهای محرم پس از مراسم عزا دارای مدیر مدرسه خبر داد که  تعدادی از بچه های گروهان 156 تیپ انصار در جزیره مجنون گیر افتاده ومفقود یا شهید شده اند. می دانستم جلیل هم جزء رزمنده های این گروهان است اما باز هم دلم نمی خواست فکر بدی در این خصوص داشته باشم در هنگام عبور از راهرو مدرسه به ناگهان چشمم روی تابلو اعلانات چیزی را دید که هنوز هم که هنوز است پس از 24 سال باورش برایم سخت وغیر ممکن است آگهی شهادت جلیل زارع فرزند نبی الله .... که در جزیره مجنون مفقود الاثر شده است. من وجلیل 4 سال اختلاف سنی داشتیم به همین جهت بیشتر رفیق بودیم تا برادر ، مگر امکان دارد که دیگر نباشد نمی دانم! واقعاً باورش برای همه سخت بود ومخصوصاً برای پدر، همیشه عرق وعلاقه پدر به فرزند ارشد پسر از جنس دیگریست. امروزه که خود صاحب دو فرزند شده ام بهتر حال آن روزهای پدرم را می فهمم . عدم باور به  نبودن جلیل برای ایشان معنی ومفهوم دیگری داشت از شهریور 65 تا شهریور 76، دقیقاً 11 سال تمام  عجیب ترین روزها وشبها را برای پدرم رقم زد. از ساعت 11 شب تا 4 صبح رادیو عراق، که در آن موقع  اسامی اسرای ایرانی را با معرفی خودشان پخش می کرد، رفیق وهمراه شبانه ایشان بود. روزها هم خبرهای ضد ونقیض اطرافیان که یا خواب جلیل را دیده بودند ویا صدای او را در رادیو شنیده بودند دلگرمی همه ی این سالهای پدرم بود. چشم انتظاری همیشه منتظر که به قول معروف چشمش به در خشک شده بود. در زمان مبادله اسراء هم  از همیشه مشتاق تر وامیدوار تر با یک قاب عکس بزرگ هرآزاده ای، در اوایل در شهرمان سپس در استان همدان،  که می رسید امکان نداشت سری به او نزند واز صاحب  عکس از آنها نپرسد. تا اینکه طاقت نیاورد وبه مرز خسروی رفت تا این بار از همه آزادگان ایران احوال گمشده اش را بگیرد. بیش از 2 ماه در مرز خسروی اطراق کرد ولی باز هم بی نتیجه بازگشت.  هر روز را با بیم و امید وهر شب را دراین 11 سال با شوق دیدار فرزندش به صبح رساند ولی خبری نشد که نشد. در این مدت هر روز بیشتر از دیروز پیر تر وپیر تر می شد به حالتی که قبل از 50 سالگی یک موی سیاه بر سر وریش پدرم دیده نمی شد آنقدر سریع پیر شده بود که باورش امکان نداشت. بالاخره در 25 شهریور 1376  کاخ رویاها وآرزوی پدر برای بازگشت دلبندش به یکباره فرو ریخت. یک تکه استخوان ساق پا، یک تکه چفیه پوسیده ویک پلاک زنگ زده با شماره های ناخوانا همه چیزی بود که از ثمره 30 سال زحمت وتلاش وچشم انتظاری برایش به ارمغان آورده بودند. علی رغم آنچه فکر می کردیم انگار راحت تر از همیشه شده بود این بار یک قبر تقریباً خالی زیر درخت قدیمی بهشت زهرا مأمن ش شده بود هر صبح جمعه به بهانه پیاده روی بر سر قبر جلیل نمازی می خواند وپس از درد دل بسیار با پسر،  راهی منزل و بعد از آن مغازه کوچک وگپ وگفت با رفقا می شد. پس از تولد اولین نوه اش مقداری از این حال وهوا خارج شد سرو کله زدن با محمد رسول کوچک که قطعاً یادآور خاطرات بسیاری از جلیل بود همه دلخوشی پدرم بود این وضع هم زیاد دوام نیاورد و با مهاجرت من باز هم تنهایی ودلتنگی وخاطرات تلخ وشیرین گذشته وچشم انتظاری، اینبار برای دیدار نوه اش وغربت فرزندش، براستی از پا درآوردش صبح جمعه 7 تیر 1387 پس از خواندن نماز بر سر قبر پسر در حالیکه به درخت قدیمی تکیه داشت به راحتی سرکشیدن پیاله ای آب جان به جان آفرین تسلیم کرد. شاید دلیل اصلی مرگ راحتش، شوق واشتیاق دیدار جلیل پس از 22 سال فراغ ودلتنگی باشد . روحش شاد یادش گرامی

در دل نگذارمت که افکار شوی / در دیده ندارمت که بس خار شوی

در جان کنمت جای نه در دیده ودل/ تا درنفس بازپسین یار شوی


 
مطالب مشابه

  • عینک ته استکانی
  • داستان نسل من
  • خداحافظی پورسلیم با ملارد
  • در کنار پیاده رو
  • آخرین کوچ محمد بهمن بیگی

  •  
    
    # نويسنده : آشنا

    و آتش چنان سوخت بال و پرت را / که حتی ندیدم خاکسترت را
    به دنبال دفترچه خاطراتت / دلم گشت هر گوشه سنگرت را
    و پیدا نکردم در آن کنج غربت / به جز آخرین صفحه دفترت را
    همان دستمالی که پیچیده بودی / در آن مهر و تسبیح و انگشترت را
    همان دستمالی که یک روز بستی / به آن زخم بازوی هم سنگرت را
    وبا غربتی کهنه تنه نهادی / مرا آخرین پاره پیکرت را
    و تا حال می سوزم از یاد روزی / که تشییع کردم تن بی سرت را
    ... یادداشت غم انگیز تان را خواندم متاثر شدم روحشان شاد و قرین محبت خداوندی.

    پاســخ
    
    ارسال نظر
    [not-wysywyg] [/not-wysywyg]
    نام شما :
    آدرس ايميل :
    [not-wysywyg][/not-wysywyg]{wysiwyg}
    كد امنيتي : تصوير كد امنيتي
    ريست کد
      اعداد بالا را داخل کادر وارد نمایید
    كد را وارد كنيد :


     
    منو کاربری
     
    نام کاربری
    کلمه عبور
     
     
    جدیدترین مطالب
     
    مطالب تصادفی

    آرشیو ماهانه

    نسخه الکترونیکی هفته نامه
    کاربر گرامی شما در این قسمت می توانید نسخه دیجیتالی هفته نامه را به صورت فایل PDF دریافت نمائید .
    »» 03/09/1388
    »» 03/10/1388
    »» 04/11/1388





    Powered by WebGozar

    تماس با ما
    کاربران گرامی شما می توانید در صورت داشتن هرگونه سوال یا انتقادی از لینک زیر آن را با ما در میان بگذارید ، تا ما در اسرع وقت پاسخ را برای شما ارسال نماییم .

    لطفا اینجا کلیک نمائید